سفارش تبلیغ
طرح 24000 شهید
مرداد 1390 - دلم از غربت سنجاقک، پٌر

دلم از غربت سنجاقک، پٌر


امروز چهارسالگی وبلاگم تموم شد و رفتیم تو پنج سااااااااااال...


نوشته شده در پنج شنبه 27/5/90ساعت 5:30 عصر توسط مائده نظرات ( ) |


نوشته شده در شنبه 22/5/90ساعت 12:21 صبح توسط مائده نظرات ( ) |

برای آن عصر دلپذیر
و برای روزی که یادش یک لحظه هم از ذهنم خارج نمی شود


دستت را گرفته بودم و تند و تند دنبال خودم می کشاندمت ... انگار می خواستم با وجود تو تمام تنهایی هایم را از گذشته ام پاک کنم... انگار می خواستم یادم برود که هفته ای چند بار، تنهایی، چهار باغ فراموش نشدنی ام را بالا و پایین می رفتم ... انگار می خواستم باور کنم که همیشه با هم بوده ایم و آن غربت کشدار، فقط یک حس ِ ساخته شده در ذهن ِ دخترکی تنها بوده است... می خواستم با تو، گذشته ام را خط بزنم... می خواستم کاری کنم که از آن به بعد هر وقت کسی از دوران دانشگاهم سوال می کند _بجای آن نگاه غمگین و آن لبخند ملیح بی خودی_ یک لبخند گنده ی دندان نما به پهنای صورتم بزنم و بگویم: عااااااااااااالی بود...عالی!



تولدت مبارک بهترین ِ بهترین ِ من



ادامشو بعدا می نویسم...


 


نوشته شده در چهارشنبه 12/5/90ساعت 12:25 صبح توسط مائده نظرات ( ) |

نه به اون که نمی نویسم، نه به الان که هی دلم می خواد الکی الکی بنویسم... امرووووووز ... از صبحش خوب بود... بعد یکمی بد شد... عصر رفتم خرید... دوستام هر وقت که تو خیابون تنها می بیننم، یعالمه تعجب می کنن... دوتاشون که می گفتن کللللللا نمی تونن تنهایی برن بیرون!!! خرید کردنهای تنهایی من برا اونا عجیبه و هیچوقت تنها نبودن اونها هم برا من !!! خب چه میشه کرد... آدم که هر سری برا یه جا صابونی و یه دو متر ربان و یه کارت شارژ و یه سری از این خریدهای خرده ریز که نمی تونه دوستاشو خبر کنه دسته جمعی با هم برن بخرن تبسم


تاااازه چند روز پیش یکی از بروبچز پیش دانشگاهی تو یه لباس فروشی دیدتم؛ یعاااالمه قسم و التماس که تو رو خدا بگو با کی قرار داری؟!!! حالا هر چی ما _ از درون برای فرصتهای از دست رفته آآآآآه می کشیم _ و از بیرون لبخند می زنیم و می گیم بابا جان به پیر به پیغمبر تنهایی اومدم یه تیشرت بخرم برگردم، مگه باااورش میشه این دختر... وااااای


اصلا گییییییییییییییییییییریم که من قرار داشته باشم؛ آخه تو بوتیک وسط اون همه جمعیت قرار می ذارن؟؟ الله اکبر! ما فک می کردیم خودمون تعطیلیم پوزخند شایدم جدیدا این مدلی قرار می ذارن! زمان ما که این جوری نبود... زمونه عوض شده خواااااهر مؤدب



____


* غیر از جوجه، از یه سری دیگه از حیوونا هم خوشم میاد... مث فیل و خرس... انقد این عکسو دوس دارَََََم :-دی


نوشته شده در دوشنبه 3/5/90ساعت 1:57 صبح توسط مائده نظرات ( ) |

می دانم دیگر ... اصلا مثل روز برایم روشن است... از همان اول که بروم سوار اتوبوس بشوم و کولر روشن باشد و آهنگ شاد بگذارند و یک خانم فشن رنگارنگ_ که حرف مشترکی هم نداریم_ نشسته باشد کنارم و هندزفری هایش را بگذارد در گوشهایش و صدای آهنگ به گوش من هم برسد و  بسته های خوراکی را بین مسافر ها تقسیم کنند و  فیلم بگذارند و... یک دردی به جانم می افتد... درد خاطره ... دردی که از پا در نمی آورد؛ اما تحملش سخت است... 


بعد کم کم شب شود و قزوین توقف کنیم و یک عالمه آدم توی رستوران و نماز خانه و ... باشند و شلوغ باشد همه جا و دم در رستوران کلی دود سیگار بخورم و ... آن درد یک کمی بیشتر می شود... بعد سوار بشویم و خیره شوم به جاده ی تاریک و راننده عوض شود و این یکی آهنگ های قدیمی با صدای خانم! بگذارد و من کماکان خیره شده باشم به جاده...


 اتوبوس که برسد به شاهین شهر، هنوز صبحِ صبح نشده است... چراغ ها روشن می شوند و یک سری مسافر زیر پل پیاده میشوند... می دانم دیگر... همان موقع هاست که "آن حس عجیب" کم کم توی گلویم ورم می کند، خودم را با جمع و جور کردن چادر و کیف و بطری آب و درست کردن شالم سرگرم می کنم که اجازه ی حمله به "آن همه گذشته" را نداده باشم... کم کم می رسیم و چشمم که به این میله های سبز ورودی ترمینال کاوه می افتد، قورتش می دهم آن حس را... محکم قورتش می دهم... صدا هم دارد قورت دادنم... می دانم دیگر... آن وقت هی با خودم می گویم: نه، الان نه، کسی می بیند که گریه می کنی، زشت است... بگذار برای یک وقت دیگر... اصلا الان که قرار نیست مثل قبلا ها اینجا پیاده شوی ؛ می روی آن یکی ترمینال... مقاوم باش دختر... چهار سال که چیزی نیست! سرم را بر می گردانم که تاکسی ها را نبینم تا یاد چندین و چند ساعتِ چهارِ صبحی نیفتم که سرد بود و تنها بودم و ساکهایم سنگین بود و کسی نبود...


و باز هم قورتش می دهم... این بار محکم تر... چند نفری می مانند توی اتوبوس که برویم آن ترمینال... اه زود باشید دیگر... دارد خفه ام می کند این بغض لعنتی... از داخل شهر نمی رود... خوشحال می شوم... چشمهایم را می بندم ...می دانم دیگر... اگر از داخل شهر می رفت طاقت نداشتم چشمهایم را ببندم... آن وقت بغضم ترک بر می داشت... می رسیم...


پیاده می شوم... نمی گذارم بترکد... به خودم می گویم: هنوز وقتش نشده... صبر کن وقتی بر میگردی؛ که حداقل بهانه ات موجه باشد...


______


* انشاءالله آخر  هفته اصفهانم ... تولد دوست... اینجور که بوش میاد اکثریت قریب به اتفاق اتاق 14 نور جمعن... می خواهیم بترکانیم اگر بغضمان نترکد پوزخند
* فک کنم تا حالا شونصد تا از پست هام رو با عنوان اصفهان نوشتم، این یکی هم شونصد و یکمیش پوزخند


نوشته شده در دوشنبه 3/5/90ساعت 1:26 صبح توسط مائده نظرات ( ) |


Design By : Pichak