دلم از غربت سنجاقک، پٌر
و خدایی که در این نزدیکی است
سلام _ بی پرده می نویسم،مثل همیشه! و بدون مشورت تصمیم می گیرم مثل
خیلی بیشتر از همیشه!_
امروز سالروز افتتاح وبلاگمه... اولین سالروزش هم هست اما من متاسفانه
، آخرین باری هست که در " همه ی من" می نویسم... تازگیها در صدد نقل
مکان! بر اومدم. احساس میکنم این وبلاگ رسالتش رو بی برو برگرد انجام داده ...
اینجا تو سخت ترین روزهای زندگیم ؛ پناهگاهم بود ... هر چیزی که گفتم
شنید و دم نزد... هیچ وقت اینجا رو یادم نمی ره ... هیچ وقت کمک های روحیشو فراموش
نمی کنم ... وقتی می نوشتم خودمو آزاد حس می کردم ؛ انگارتمام اون چیزی که بر گرده
ام بود رو به صفحه کلید می سپردم و خودم سبکبال قدم بر می داشتم... اگه اینجا نبود
شاید خیلی از مشکلات من سخت تر حل می شد ... مخصوصا در ترم گذشته که اوج مصیبت و
حکمت بود...
وبلاگ من ؛وبلاگ ساکتِ من ؛ غالبا قرار بود گزیده ای از درونیات من ؛
مکنونات من و اندیشه های در هم تنیده ی من رو در خودش داشته باشه؛ و من هیچ وقت بر
خلاف این قرارداد خودی عمل نکردم.. خوشبختانه ؛ خیلی ها از سبک نوشتن من خوششون
اومده بود؛ خیلی ها و خیلی ها تشویقم کردن که ادامه بدم و خیلی ها پای ثابت کلبه ی
درویشی من شده بودن ... وگاهی ؛ متاسفانه انگار "پیدا بودن دانه های دل
من" با اینکه هیچ ربطی به هیچ کسی نداشت و بدون منفعت یا غرض شخصی نوشته می
شد ، عده ای رو آزار می داد ... من جز از حقیقت ذهنم ؛ از چیز دیگه ای ننوشتم!
می دانم که قدم زدن در زوایای هزارتوی ذهن من ؛ برای کسی که راهش با
من یکی نیست ؛ سخت است... شخصیتی سخت و تقریبا نفوذ ناپذیر داشتم که در نگاه اول دل
کمتر مومنی را شاد می کرد؛ بنابر اتفاق یا توفیق یا قسمتی ازجبر حاکم در تقدیر،
رقم خورد که آن روی سکه ی شخصیت خویش را نمایان سازم. دیگر با آن شخص که روز اول دیده
بودند تفاوتها داشتم اما باز هم بگویم بنا بر اتفاق یا توفیق یا قسمتی از جبر حاکم
بر تقدیر؛ دریافتم که سکه هزار رو هم که داشته باشد؛ از یک جنس است! دیگر دفتر چه
ای نخواهم داشت که سر کلاس های خسته کننده در دستم باشد و حتی دیوار نوشته ای که بر
دیوار کنار تختم بچسبانم و بنویسم و بخوانند و مکدر شوند و من که آن نوشته ها را
با قصد خوانده شدن نمی نوشتم ؛ دلم بگیرد و شعرهایم را ،چنان که در گذشته؛ برای کسی
نخواهم خواند، و تنها می نویسم ... و تنها می نویسم ...
سپاس و قدردانی :
از آنها که دوستمان دارند و از آنها که آبشان با ما توی یک جوب نمی
رود ...
از آنها که استشمام رایحه ی به مذاق ما خوششان، مسبب خط خطی های چند
صفحه ایم شد و از آنها که چشمان پر رمز و رازشان به تفکرم واداشت...
از آنها که تکذیب کردند و تحسین کردند وگاهی خواستند تحمیل! کنند ،
هرچند بسیار صبور بودند ...
از آنها که مهربان بودند و از آنها که عاطفه درشان مرده بود...
از تمامی آنها که نه به اختیار سوژه ام بودند و تمام آنها که به
اصرار! سوژه شدند ...
از استاد هایی که رفتار متضادشان با یکدیگر بهانه ی نوشتنم شد...
از تمام کتاب هایی که به جبر پاس کردنشان ، دوستی دیرینه پیدا
کردیم...
از پارسی بلاگ که در وقت نیازم به تائید شدن، نوشته هایم را منتخب کرد
و بر سبکبالی ام افزود ...
از برف و باران و آفتاب و مهتاب و سوز هوای بدون برف ...
از هم اتاقی ها، هم خوابگاهی ها، هم دانشکده ای ها، هم کلاسی ها، هم
سفری ها، همسایه ها، استاد ها ، بچه خوشتیپ ها، نگهبان های خوش اخلاق و بد اخلاق،
شرکت مخابرات کل کشور ؛ بانک ها و دستگاههای خودپرداز موجود در سطح نصف جهان،
مسئولین محترم دانشگاه و...
و از خانواده ی محترم _ که رغم باخبر بودنشان از وجود چنین مکانی،
دریغ از یکبار سر کشی به وبلاگ دختر گلشان!_
و یک تشکر ویژه از تمام آنها که رنج زندگی کردن با مرا، با فداکاری
هایشان تحمل می کنند ...
***
دیگه اینکه خیلی از اونا که براشون نوشتم ؛ هیچ وقت نوشته هامو نخوندن
و نخواهند خوند؛ خیلی از اونا که براشون نوشتم ، گاهی یه سری به ما زدن و از ته دل
ما با خبر شدن و خیلی ها هم نه برای دانستن و خواندن ، مشعوفمون کردند...خیلی وقتا
پنجاه شصت تا بازدید داشتیم و خیلی وقتا حتی یه نفر هم به اینجا سر نمی زد... با دوستای مجازی خیلی خوبی آشنا شدم... از دوستان مجازی سابق هم در ویراییش برنامه ی وبلاگ کمکم کردند... خلاصه دلم به اینجا خوش بود دیگه ...
پست اول و آخر وبلاگمو گذاشتم و بقیه ی نوشته هامو آرشیو کردم. یه دور
هم از رو اولین یادداشتم خوندم. آآآآآآآخ... چه اعصابی داشتم من که با اون بچه
بازیها دست و پنجه نرم می کردم! چقر آدما و سرنوشتشون برام مهم بود ... چقدر پاک
می اندیشیدم... زمان چقدر رو آدما تاثیر می ذاره ... اون موقع هنوز خیلی از
اتفاقای مزخرف زندگیم نیفتاده بود...
خونه تکونی رو هم در نهایت
حوصله انجام دادم. دیگه دارم آخرین خداحافظی هامو می کنم ! البته گاهی به این مامن
اشکهام سر خواهم زد ...ولی چه کنیم که ...
داشتم بوسیله ی پیامک با دوست حرف می زدیم که خوابش برد! فکر نمی کردم یه روزی دل کندن از اینجا اونقدر برام سخت باشه که اشکم در بیاد....شاید هم دلم از یه جاهای دیگه پره! گاهی وقتا آدم دلش اونقدر می گیره که اشک تنها راهه تسکین دردشه...
آخرین آمار بازدید وبلاگم هفت تا بود، به فال نیک می گیرم! چه در هم شد آخرین پست! شد مثل همون پست اول...
اومده و نیومده، دوست و دشمن، آشنا و غریبه، دیده و ندیده
حلالمون کنید
به امید دیدار در بهشت خدا
خدا نگهدار
مائده / بیست و ششم مرداد ماه هزار وسیصد و هشتاد و هفت خورشیدی
سلام
__
تو این آخرین روزایی که وقت دارم به وبلاگم سر بزنم و توش بنویسم ؛ چیزی برای گفتن ندارم... نه اینکه چیزی برای گفتن نداشته باشم ها ؛ یه جورایی یه بغض تو گلومه که نمی ذاره درست و حسابی حرف بزنم و یه بغض تو گلوی قلمم که راه جاری شدن مرکب رو بر کاغذ سد کرده ...
امروز هوا بسیار سرد و بارونی بود. کاپشن تنم کردم. مامان میگفت داری سرما می خوری اما انگار نخوردم... از صبح زندگی نامه مو تکمیل کردم و نوشته های وبلاگمو به یه فایل متنی منتقل کردم و عصر رفتم پایین . غذای از وقت گذشته رو خوردم و رفتم سراغ دختر خاله و همون خنده های از سر سر خوشی و بیکاری ! یه سری هم به خیابون های شهر زدیم ... دیر وقت بود که برگشتم... بساط تذهیب رو باز کردم ... اما دست و دلم به کار نمی رفت ... کاست زهره رو گذاشتم و تا تهش رفتم ... خدا پدر مخترع پیامک رو بیامرزه که راهی رو برای اینکه آدما هرازگاهی از تنهایی دربیان گذاشت جلو پامون... تا الان هم داشتم از خودم می نوشتم ... کارم که تموم شد گفتم یه سری به پناهگاه همیشگی بزنم و روزای آخر بی نصیب نمونم ...
از اینجا هم یه سره می رم سرغ دکتر شریعتی و " آدم ها و حرف ها" ...
چه سکوتی ... همه خوابیدن ...
بهشتی باشید
سلام
__
دیشب تا صبح بیدار بودم. تا اومدم بخوابم اهل بیت خواستن بزنن به طبیعت و ما روهم به زور انداختن تو صندوق عقب و با خودشون بردن. اصلا خوش نگذشت! همش یا خوابم میومد یا تو فکر بودم. تازگیها دوست یه نویسنده بهم معرفی کرده که خیلی باهاش حال میکنم. دیشب هم داشتم یه داستان ازش می خوندم که پر بیراه نمی گفت... انگار یه دختری بوده که ماجراش مفصله فقط همینقدر بگم که یه درخت گیلاس رو خیلی دوست داشته و همیشه برای اون درخت کتاب می خونده ؛ زیر سایه اش می نشسته؛ باهاش حرف می زده و خلاصه خیلی دوستش داشته... از قضا می زنه و دختره از یه بابایی خوشش می آد و بعبارتی عاشق می شه... از اینجا ببعدو تا یه جاهایی می خوام بنویسم چون واقعا خوشم اومد:
...ایزابل حرفهای جاناتان را با چنان شور و نشاطی تائید می کند که این چند روز سکوت اورا تائید می کرده است.
ظاهرا ایزابل پله های عشق را یکی یکی می پیماید، باوجود آنکه دکتر از آن سر در نمی آورد و جاناتان هم اصلا به روی خودش نمی آورد.
اما یک نفر هست که در این مورد مرتکب اشتباه نمی شود، یک نفر که چیزی را از او نمی توان مخفی کرد: درخت گیلاس که چند وقتی می شود برایش داستانی خوانده نمی شود. دقیق تر اگر بخواهیم بگوییم، چند وقتی یعنیی از روزی که یک موتور سیکلت زرد رنگ با سرو صدایی کلافه کننده، بی خبر سر از باغ در آورد...
این چنین می شود که درخت گیلاس با اختلال جوی ای بسیار سخت تر از یخبندان و قحط سالی روبرو می شود، بی تفاوتی دختری که تا آن روز مدام می آمد تا سایه اش سرپناه او باشد.
عشق همیشه چنین آغازی دارد، حتی از این طریق می توان عشق نو شکفته را شناخت؛ بی عدالتی ای که همزمان با عشق پدید می آید، فراموشی ناگهانی زمین و زمان. ظلم و ستمی بی دردسر و مداوم که از همان ابتدای با ساکن با عشق هم آواز و همراه می شود...
کرستین بوبن/ داستان ایزابل بروژ
*بیچاره درخت گیلاس ؛ اینو که می خوندم خیلی دلم به حالش سوخت ...
* نامه ام به دوست رسید!
* فعلا فقط همینا و یه عالمه تحلیل !
بهشتی باشید
سلام ؛ حالت رو نمی دونم باید از خودت بپرسم یا از خدا ؟ در جوار حضرت حق که مطمئنا خوش می گذره بت؟ خب ؛ خدا رو شکر ...
امشب دلم خیلی برات تنگ شد ... دل همه برات تنگ بود ... همه هر از گاهی یه آهی به یاد لحظه های بودنت می کشیدن و جاتو خالی می کردن ... امشب عقد یکی از همونایی بود که همیشه دلت می خواست تو جشنشون حضور داشته باشی...
به همین زودی یک سال و چند روز ار رفتنت گذشت و به همین سادگی همه به شرایط جدید خو گرفتن ...
دلم خیلی برات تنگ شده بود ؛ یهو اشکم در اومد ؛ اما نور رو بهانه کردم !!!
یاد جشن عروسیتون افتادم ... آرایشگاه ؛ لباس یاسی حنا بندون و من که همه جا دنبالت بودم... بعد تولد سیزده سالگی خودم ؛ و تو که مجلسو می گردوندی ... بعد هم ایام نزدیک به حال ... و آخرین باری که دیدمت و آخرین باری که صداتو شنیدم و چندین باری که خوابتو دیدم ...
اومدم باهات حرف بزنم که نگی بی مرامم ...
بهشتی باشی
امروز یه فنر بود! یه فنر جمع شده که من پریدم روش و هر لحظه داره جمع تر می شه ... امروز منو چند قدم به موفقیت نزدیک کرد...
امشب با دوست حرف زدم ...
امروز کتاب خریدم !
امروز مثل خیلی از روزهای زندگیم یه انقلاب بود ... یه انقلاب برا پیشرفت و تعالی روح...
امروز قشنگ بود...
عید همگی مبارک باشه ان شاء الله
بهشتی باشید
سلام
__
گفتی ما هم دیگه نا محرمیم ؟!
گفتم : نه ه ه ه ....
یادت می آید آن روزها که فهمیدی یا برایت گفتم و نوشتم که در دلم چه می گذرد چقدر ناراحت شدی ؟
گفته ای که مرا راحت کند و عزیزم را ناراحت به چه کار می آید ؟ البته هیچ وقت از تو نمی خواهم که مشابه خودم با من رفتار کنی ؛ که دنیای زیبای هر دومان علیرغم شباهت ذاتیشان فرسنگ ها از هم فاصله دارند .
من ترجیح می دهم خودم بشکنم قبل از اینکه عزیزم ...
البته شک نکن که همیشه در جریان اون مواردی که دلت می خواد ازشون باخبر باشی قرارت می دم؛
و باز هم همون شعر تکراری که عمیقا باورش دارم ؛ این بار کاملش رو برات می نویسم :
نمی دانم چرا ؟ اما تو را هرجا که می بینم
کسی انگار می خواهد زمن تا با تو بنشینم
تن یخ کرده آتش را که می بیند چه می خواهد ؟
_ همانی را که می خواهم ترا وقتی که می بینم
تو تنها می توانی آخرین درمان من باشی
و بی شک دیگران بیهوده می جویند تسکینم
تو آن شعری که من جایی نمی خوانم، که می ترسم
به جانت چشم زخم آی،د چو می گویند تحسینم
زبانم لال! اگر روزی نباشی من چه خواهم کرد؟
چه خواهد رفت آیا بر من و دنیای رنگینم ؟
نباشی تو اگر؛ ناباوران عشق می بینند
که این من_ این من آرام_ در مردن بجز اینم
_ چند روزی گیر دادم به آقای محمد علی بهمنی ها!_
راستی دوست من ؛ اگه پیامت رو خصوصی کردم برای این بود که خواستم فقط مال خودم باشه ...
بهشتی باشید
+ این چهره ی بی نقاب یعنی من!!! (؟؟؟؟؟)
وحشت نکنید آدمی زاده است
از چهره فقط نقابش افتاده است
عریانی بازتابی ِ این جسم
_هرچند به چشم روح سمباده است
_وحشت نکنید نیش اش از کین نیست
دندان غریزه را نشان داده است
**
این چهره ی بی نقاب یعنی من
احساس نری که تشنه ی ماده است
آگاه! که در تبی چنین این هار
واجسته ی هرچه قید و قلاده است
آماده ی هرچه پیش آید باش
او نیز برای هرچه آماده است
**
این جدول حل نگشته ی هستی
در خانه ی تن به گونه ای ساده است
بنشین و تب شهابی اش را بنشان
او باز همان ادیب آزاده است
/محمد علی بهمنی /
بهشتی باشید
سلام
هر کاری می کنم که یه چیزایی رو یادم بره ؛ نمی تونم ... خدا می دونه که
نمی تونم ... چند سالی هست که توفیق اجباری شده که تو تابستون به ماه های
گذشته فکر می کنم ؛ تجزیه ؛ تحلیل ؛ استنتاج و ... این روزها هم سال
گذشته از یه طرف ؛ اتفاقات بدیهی و معمول مختص ایام هم _ که برای همه
امریست عادی _ یه طرف!
مسائل و درگیری ها و مشکلات ذهنی و کشمکش های روحی و به عبارتی روزمرگی
عامیانه ی انسان ها؛ که مجبوری گاهی وقتا جزئی ازش بشی؛ چقدر رو آدم تاثیر
می ذاره ها ؛ اونقدر که من یه شکاف ؛ یه تفاوت بزرگ بین خود امروزم با خود
سال قبلم می بینم ...
وای! چقدر عوض شدم ... خودمو مجبور به چه کارهایی کردم ؛ چه حس هایی رو
تجربه کردم که دلم نمی خواد دیگه ؛ به هیچ وجه تکرار بشن ... ولی همه شون
متاسفانه تو حال و روز امروزم تاثیر مستقیم داشتن ... شک ؛ بدبینی ، ترس؛
تحریک پذیری سریع ؛ واکنش های از سر بی حوصلگی ...
وای خدای من ... گاهی وقتا واقعا نمی تونم با خودم کنار بیام ... گاهی وقتا واقعا کم میارم ...
این روزا شدیدا در تلاشم که به خود هجده سالگیم برگردم ... آروم آروم آروم ... و البته بی تفاوت ...
دلم می خواد باز هم در بی خبری نسبی ذهنم معلق باشم ... نمی خوام بدونم
... نمی خوام بفهمم ... هنوز هم دلم نمی خواد این حرفایی رو که همه میگن
گوش کنم ... باور کنم ...
تابستونی که کنکور دادم چقدر قشنگ بود و اون روزا من چقدر راحت و بی دغدغه زندگی می کردم ...
امروز همه چی عذاب آوره ... همه چی منجمده ... آدما نمی فهمن ... نمی فهمن ... نمی فهمن ...
کاش نمی فهمیدم ... کاش می فهمیدند...
همه ی درد امروز من از آگاهی کم آدم ها و حتی خودم سر چشمه می گیره ...
همون آدمهایی که کارهاشون منو اونقدر به فکر فرو برد و اونقدر به فلسفه ی بدی و خوبی فکر کردم که امروز عذاب می کشم ...
اما خدا رو شکر ؛ به خدا و خودم ایمان دارم ...
من سال گذشته رو فراموش می کنم ... من تمام خاطرات بد رو فراموش می کنم
... من به خود هجده سالگیم بر می گردم ... تو این یه مسئله شک ندارم ؛ فقط
دلم می خواد این روزا زودتر بگذره تا به خودم ثابت کنم که تونستم ...
باز هم دلم می خواهد خدایم را صدا بزنم ...
خدااااا...
_
دوست زنگ زد و خوشحالم کرد ... نمی دونم ؛ واقعا نمی دونم چرا تا صداشو می
شنوم کن فیکون می شم !!! واقعا نمی دونم ! روزمرگی هر روز یه غم رو دل من
می ذاره ؛ امشب صداشو که شنیدم همه ی دردام یادم رفت ... خدایش حفظ کناد
بهشتی باشید
سلام
این روزها دست و دلم به نوشتن هم نمی رود ... دیگر حتی نوشتن هم آرامم نمی کند ... نوشتن از جزئیات دلگیری هایم ب خلاف همیشه آسوده ام نمی کند ... این روزها یک نفس راحت و از سر بی خیالی را آرزو دارم ... این روزها دلم می خواهد جوان باشم ؛ اما احساس پیری می کنم ... احساس می کنم فرسنگ ها از روزهای بیست سالگی ام دور شده ام ... دست خودم نیست ... آدمی است دیگر ... گاهی وقتها خسته می شود ... این روزها دلم کسی را می خواست که طاقت شنیدن حرفهای تکراری مرا داشته باشد ... طاقت دیدن این همه اشک را داتشه باشد ... قدرت درک درون مرا داشته باشد و متاسفانه اینجا کسی گوش شنیدن ندارد ... اینجا همه ی آدم ها ؛ بدون استثنا ساز مخالف می زنند ... تا می آیم از خودم بگویم ؛ جبهه می گیرند و من با پای خود به درون خویش سوق داده می شوم ... تا من چیزی می گویم ؛ همه شروع می کنند به از خودشان گفتن ؛ نظراتشان ؛ دلخوری هایشان ؛ زندگیشان ...
خسته شده ام بس که شنیده ام ...
خسته شده ام بس که دل داری داده ام
خسته شده ام بس که صبور بوده ام
خسته شده ام بس که نظراتم با حرفهای تمام عالم مغایر بود
از تفاوت ها خسته شده ام
از تضاد ها بیزارم ...
از مرز میان خوب و بد متنفرم ...
از خوب بودن هم گاهی می ترسم
از خوب بودن هم گاهی فرار می کنم
این است که گاهی شعری می گذارم ؛ که با شعر آرام می شوم !
__
بهشتی باشید
_
اگر چه نزد شما تشنه ی سخن بودم
کسی که حرف دلش را نگفت من بودم
دلم برای خودم تنگ می شود آری،
همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم
نشد جواب بگیرم سلام هایم را
هر آنچه شیفته تر از پی ِ شدن بودم
چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را
اشاره ای کنم : انگار کوه کن بودم
من آن زلال پرستم در آب گند زمان
که فکر صافی آبی چنین لجن بودم
غریب بودم و گشتم غریب تر اما :
دلم خوش است که در غربت وطن بودم
محمد علی بهمنی
_
خدایااااااا .... فقط همین !
بهشتی باشید
| Design By : Pichak |
