دلم از غربت سنجاقک، پٌر
و خدایی که در این نزدیکی است
سلام
از ادامه ی ماجرای عشق و اینا مینویسم ...عشق ممکنه مراحل مختلف داشته باشه ولی طبیعیه که مراحل ِ مختلفِ یک فرایند با نام ِ کامل ِ اون فرایند نامگذاری نمیشن و غالبا از کمترین مرحله تا مرحله ی پایانی ادامه دارند که مرحله ی آخر اسم کامل رو میگیره.
حالا اینجا چند دسته میشه :
1-از نظر من عشق هم همینطوره، اگه یه کسی یه چیزی یا یه کسی رو دوست داره و هنوز به اون مرحله ی آخر نرسیده _که عمرا برسه ،چون انسان کمال گراست و چیزهای مادی و حتی معنوی تا وقتی که حد بالاتر داشته باشند اون رو ارضا نمیکنه_ نمیتونه اسم خودشو بذاره عاشق .
2- حالا اومدیم و طرف معشوق رو در بست قبول داره و بی چون و چرا ، خرابشه !این عاشق یه مدتی که میتونه نسبتا طولانی هم باشه با این معشوق سر میکنه و شیفته اخلاقیات و کمالات و وجنات و سکنات و ... معشوق باقی میمونه ولی کم کم متوجه میشه که چیز بالاتری هم هست و اون خداست که خالق این زیباییهاست .پس متوجه میشه که عشق فقط شایسته ی خداست ، و این معشوقی که تا حالا عاشقش بوده مثلا فقط یه انسانه که خودش هم عاشق خداست که تونسته یکی دیگه رو شیفته یخودش کنه وخودش یه گوشه از خداست ...
3- و چون عشاق سینه چاک جوان و معشوق !های زمینی _به قول عوام _ فعلا مد نظر من هستند، و در موارد بسیار نادر معشوق هایی با صفات ذکر شده _شماره 2_ پیدا میشن، نتیجه میگیریم اصلا اصل ِزیبا و مقدس عشق در مورد اینها مصداق نداره، چون 1.نه معشوق درست انتخاب شده ،2. نه معشوق آنچنان شایسته ی عشق و ستایشه _ در حد کمال _ و3. نه حس به وجود آمده اسمش عشقه . شاید علاقه، شاید محبت، شاید دل بستگی، شاید وابستگی و شاید حس قشنگیه که از نزدیکی شخصیتها ،دین ، مذهب ، و مخصوصا ظاهر طرفین درشون ایجاد شده که از مراحل بنیادی و پایین عشقه و خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی به ندرت به مراحل بالا کشیده میشه و عشق اتفاق میفته ، اگه هم اتفاق بیفته میشه ماجرای شماره ی 2. پس مجددا نتیجه می گیریم که عشق مرحله ی آخر ِ یک حب ِقلبی است که فقط در یک مورد _نسبت به خالق _ قطعیت و سنخیت دارد .
با عرض پوزش و شرمندگی؛ خدمت تمام عشاق عقل از کف داده _که
از پذیرفتن افرادی که در پله های پایین عشق هستند بعنوان عاشق معذوریم ، خواهشا نامی مناسب تر برای خود انتخاب کنید(مثلا:طالب!!! و ...)همچنین از پذیرفتن افرادی که در مرحله ی آخر و کمالِ عشق نیز می باشند ؛ معذوریم ، چون هیچ انسان شایستگی معشوق بودن ِ آن مرحله از عشق را ندارد_ معشوق هم مثله عاشق درجه بندی داره و فقط آخرین مرحله اسم معشوق رو می گیره_خواهشا اگه گذرتون اینجا افتاد تو این نظرات پایین سریع به عشق نبودن احساس خود اعتراف نمایید!
یا حق
و خدایی که در این نزدیکی است
سلام ...
تیر تقریبا قشنگی داشتم ولی تو مرداد با اینکه اتفاقای قشنگ زیادی افتاد ، یه اتفاق بد همه شونو تحت تاثیر قرار داد . امروز حالم خیلی گرفته است ... بارون مییباره و از اونجایی که من تمام انرژیمو از آسمون می گیرم ، تو روزای بارونی کم میارم ...نمیتونم ادامه بدم.دچار دست اندازهای احساسی میشم ... قاطی میکنم !امروز از صبح که پا شدم برم امتحان قشنگ بود، چون هوا آفتابی بود... خوب شدن یکی از امتحان هام هم اتفاقی نبود که بشه ازش چشم پوشی کرد . البته نمره و قبولی و اینا روم اثر چندانی نداره که مثلا ببردم به اوج آسمون یا حالمو اساسی بگیره. بعد هوا قاطی کرد . من هم قاطی کردم و بعدی رو گند زدم. که البته زیاد هم تقصیر من نبود، کائنات دست به دست هم داده بودن که اینطوری بشه و شد! حالا خوبه که آدم استرسی نیستم و خونسردم غالبا؛ بهر حال برگشتیم و ...
یه شوکولات تو خونه منو یاد حیاط دانشکده انداخت. با اینکه بچه های خوبی بودن همه ی بچه های کلاس و خاطرات قشنگ و با مزه ای رو با هم رقم زده بودیمریا، نتونستم چشمم رو بروی اتفاقاتی که از افتادنشون تو اونجا ، دلگیر بودم، ببندم.اینم مزید بر علت هوا شدو ... همینطور که فکر می کردم یاد دو روز پیش افتادم که کنار تنها کسی
که در طول زندگیم منو تحت تاثیر آرامشش قرار داده بود ، بودم.اون روز عالی بود، من از اینکه استاد منو یادش نرفته بود و هنوز براش همون شاگرد وفادار بودم کلی ذوق می کردم ، از خوشحالی شامم نخوردم!!!در تمام مدت امتحان بچه ها ، تمام دقتمو و سعیمو کردم که به یه کدومشون بیشتر از اون یکی کمک نکنم (نا سلامتی مراقب بودیم ها!!) نمیدونم خدا چقدر از دستم ناراحت شده ولی من شک ندارم که هیچ فرقی برام نداشتن بچه ها ، و به هرکی که کمک خواست ، کمک کردم . از این آیه می ترسم :
فَمَن یَعمَل مِثقالَ ذرهً شرً یَرَه...
ولی آخراون روز مثل همیشه از رفتار پر از دروغ و غیبت آدما حالم گرفته شد ، آدما که چه عرض کنم ، یه بچه 11-12 ساله!مثل تمام اون وقتایی که بچه ها تو مدرسه،خوابگاه،تو دانشگاه ،و خیلی جاهای دیگه منو با این کارشون عذاب میدادن، و من یه دفعه ساکت می شدم و می رفتم تو خودم !نمیگفتم هم که چم شده ...اون وقتاست که به پوچ بودن که نه ، پوچ شدن آدما به صورت تدریجی فکر میکنم و دیگه هرچقدر هم طرف مقابل حرف بزنه نمی فهمم . دلم میخواد بزنمش ، ولی نمیتونم !شاید من خودم هم خیلی این کار رو کرده باشم و بکنم ولی حداقل سعی میکنم ، فقط سعی میکنم که هر وقت متوجه کارم شدم ادامه ندم.همه میگن ما از غیبت بدمون میاد ولی کار همیشگی شونه.
بعد کم کم یاد پنجم مرداد افتادم
، فوت کردن کسی که غروبایی که حس میکرد تو خوابگاه ممکنه حوصله ام سر بره ، بهم زنگ میزد و کلی سر به سرم میذاشت ،
خیلی جوون بود و راحت بودیم باهم...هنوز هم باورم نمیشه که اون دیگه نیست
، اصلا عجیب ترین اتفاق ممکنه ی عمرم تا امروز همین بود و بد ترینش.دیگه اینکه بعضی وقتا اطرافیان یه انتظاراتی از آدم دارن که اصلا طرف مال اون حرفا نیست .تا حالا یه چیزی بودی و همیشه یه مدل باهات برخورد می شده ولی الان به سنی رسیدی که باید یاد بگیری که زندگی رقابته ، توش دروغ هست ، غیبت هم هست و تو باید تو تمام شرایط دنبال پول در آوردن باشی ، آخه منی که تو کنکور هم نتونستم رقابت کنم ...من ن ِ می تو نم !اصلا نمی خوام هم که بتونم ، مگه مریضم؟!خلاصه اینکه خیلی هم دلم هم حالم گرفته است و درد احساسم به مغز استخونم رسیده.و هنوز هم هوا بارونیه ...
یا حق
و خدایی که در این نزدیکی است...
*معشوق ها غالبا عاشق همه اند و عاشق ها غالبا عاشق خود!!!*
از چند ماه پیش تا همین حالا مسئله ای به نام ظاهری و عامه پسند عشق! به شدت آزارم می ده ... خیلی بهش فکر می کنم ولی نمیتونم اسم این حس مسخره ی آدما رو بذارم عشق! روز به روز به آمار تعداد این سینه چاک های 18-19ساله ی عاشق پیشه ی!مهربون و کشته مرده ی معشوق!که از درو دیوار دانشگاه میریزند، و بر تعداد انسان های معشوق نما !افزوده میشه! آخه یکی نیست به این بندگان خدا بگه ، چتونه شماها؟اگه یه مسلمونی هم پیدا بشه بخواد روشنشون کنه ، میگن برو کنار ، ما عا
شقیم ها! آخه بگو بچه
، برو الاکلنگ سوار شو ، برو خاله بازی کن ، تو اصلا میدونی عشق رو با کدوم ش مینویسند؟!!یه روز قربون معشوق!میره، فردا میبینه معشوق دوستش
چه میدونم برا کسی تره خرد نمیکنه، میره بهش میگه : دوستت دارم ها ، ولی اگه با همه نپری ! معشوقه!امروز برا عاشقش !خودشو میکشه،فردا بش میگه برو اون اخلاقتو مثلا عوض کن. این چه کاریه آخه برادر من؟
معشوقش تا به یکی سلام میکنه ، میره گریبون دوتاشونو میگیره که طرف کی بوده؟زنگ نمیزنه حالشو بپرسه،شاکی میشه !این عشق مثلا دوطرفه اش بود ها
! از یه طرفه اش بشنوین : یکیو دوست داره!(مثلا) کلی هم ادعاش میشه که آره من عاشقم، بعد میخواد طرفو بدست بیاره! این خنده دار ترین جمله ی ممکنه . آخه مگه عشق غیر از تمام خوبی ها رو برای معشوق!!! خواستنه؟ غیر از اینه که بذاری راحت زندگیشو بکنه؟ غیر از اینه که هر چی اون میگه نپرسی چرا؟ اینا رو میگی بهش ، در میاد میگه : اون عشق واقعیه!!! آخه مگه عشق مصنوعی و بدلی و مجازی و زمینی و آسمونی و حقیقی و پنهانی و قرمز و آبی و ... داره؟؟؟؟؟عشق یه چیزه اونم پذیرفتن معشوق با تمام ویژگی های رفتاری و ظاهری و روحانیشه. این چه مدلشو که من مثلا 53/85 درصد عاشقتم! مگه میشه همچین چیزی . طرف میگه نمیخوامت . میگه : پس من چی؟ احساسم چی؟ آخه
همین که تو میگی من!پیداس که عاشق نشدی برادر من... یا داری اسم عشق رو اشتباه برا یه حس سطحی بکار می بری یا داری دروغ میگی به خودت.آدم اول خودشو میشناسه بعد عاشق خودش میشه بعد تازه میتونه از یکی خوشش بیاد ، این جوونا تو همین مرحله اول گیر کردن و تا اومدن عاشق خودشون شدن ، همه ی چیزای خوب از جمله معشوق!! رو برا خودشون خواستن ، کلی هم کلاس عشق رو میذارن. یه چیز مسخره تر هم هست که از توش به نتیجه ی قشنگ تیتر، رسیدم. یه وقت میبینی عشقه یه طرفه است ، عاشقه هم مغز خر تو سرشه، میره مثلا پاشنه در خونه رو از جا در بیاره، که در نیاورده ، معشوق رو میدن دستش، یعنی معشوق راضی میشه با بد بختی سر کنه ، بخاطر دل یکی دیگه و مثلا خونوادش! قشنگش همینجاست ، این معشوقه که بخاطر عشقش به خدا، آدما، و همون عاشق بد بخت ، حاضر میشه فداکاری کنه ولی اون عاشقه که هر چی بش بگم حقشه
، فکر میکنه خیلی عاشق بوده که تونسته معشوق رو مال خودش کنه ، هی همه جا هم از ارادش و پافشاریه خودش تعریف میکنه. در صورتی که اگه عشق تو دلش بود جز خوشبختی معشوق رو نمیخواست.دیگه از هر کی که با این افکار مسخره ی تو ذهنش و یه احساس سطحی تو دلش که چهار تا گلوله اشکو شیش تا قربون صدقه بروزش میده، میخوام که اسم خودشو عاشق نذاره ... یه صفتی مثله خودخواه ... خود شیفته ... خیلی بیشتر به همشون میاد. دیگه خسته ام ، نمیتونم ادامه بدم ... بهتره فردا اگه شد بنویسم... ای وای ! امتحاااان!!!
یا حق
سلام
من ، بعد از مدتها نوشتن واقعی_ روی کاغذ که برام خاطرات نه چندان قشنگ رو تداعی میکرد_ تصمیم گرفتم برای در اومدن از اون حال و هوا تا یه مدتی به صورت مجازی بنویسم ... فقط فقط فقط هم برای خودم ... آدرس اینجا رو هم فقط به چند نفر از بچه ها میدم که اونام زیاد سر و کارشون با اینترنت نیست که بیان سر بزنن . همونایی که منو خیلی خوب شناختن و اونایی که هنوز اندر خم یه کوچن ! من برا خودم مینویسم ، ولی همه اون حرفایی رو مینویسم که باید بشون بزنم و نمیزنم تا خودشون بفهمن ولی متاسفانه... . صبرم زیاد هست اونقدر که بنویسم از دلگیری هام ازشون و نگم یا نشونشون ندم نوشته هامو. شاید هم آدرسش رو غیر از دوستای معدودم به کسایی که براشون لازمه منو بشناسن بدم ، البته در اون صورت از اونا چیزی نخواهم نوشت ها ... ای بابا ... مثه اینکه باز پیچیده حرف زدم ... خلاصه اینکه اینجا بدرد دوستای حالام میخوره و بیشتر از اونا بدرد خودم... فعلا این یادداشت رو برا یکی دو نفری می نویسم که گذرشون اتفاقی به اینجا افتاده .من اینجا رو ننوشتم که همه بیان و بخونن و نظر!!! که چه عرض کنم ، تبلیغ سایت و وبلاگو... بذارن برام . نظر اگه نظر باشه ، باشه ، بذار برام ولی غیر نظر ، با عرض پوزش همشو پاک میکنم .اینجا فقط یه دنیای مجازی که من میخوام توش حرف بزنم ، حرفایی که نه کسی رو ناراحت میکنه ، نه خوشحال! فقط یه نوشته است و ارزش قانونی دیگه ای هم نداره ... ان شاءالله مطالب اینجا 99 درصدش از ته دلم در میاد و به هیچ وجه از هیچ وبلاگ و سایتی کپی نخواهد شد ، از این کار خیلی بدم میاد... حداقل یه اسمم از سایت مورد دستبرد قرار گرفته نمیذارن ... خب اگه میذاشتن که نمیشد دستبرد که! مثه این میمونه که یکی یه عمر بشینه کلکسیون جمع کنه ، بعد اطرافیان برن تیکه تیکه از کلکسیونشو مال خودشون کنن. آدم تو کار ملت میمونه واقعا !!!اینجا اگه شعری بنویسم یا از معلوم الهویه ها و مشهورا مینویسم که شاعرش دلگیر نشه ، یا از خودم یه چیزی مینویسم که برای خودم حداقل ارزش دوباره و سه باره خوندنو داشته باشه ...دیگه اینکه آمار بازدید و نمیدونم چند تا نظر و چندتا مشتری و اینا اصلا برام مهم نیست.لوگو و لینک و موسیقی وبلاگم نه حالشو دارم نه کارتشو... فقط میخوام بنویسم ، از پارسی بلاگ هم کمال تشکر رو دارم که اجازه میده من اینجا حرف بزنم_آدما میگن حرف بزن گوش میکنیم نمیزنم و میام اینجا که هیشکی نیست بخونه مینویسم_ عجیبه! نه؟
_ نه ! چون دروغ میگن خیلی از این آدما ، چه دروغی!شاید هم برا خودشون راست باشه ولی برای من یه دروغ بزرگه!شاید دروغ مادی _که من اینو دارم ولی نداره و خالی بندی و ... زیاد برام مهم نباشه ولی از دروغی که معنوی باشه و روحمو قلقلک بده، متنفرم ... از یه چیز دیگه هم خیلی بدم میاد، اونم اینه که : اگه کسی بدون اطلاع من کاری رو در مورد خودم،یا برای خودم ، یا برای خودش لبه بهانه ی من، یا برای من به بهانه ی خودش ، برای یکی دیگه که حتی یه اسمی هم از من همینطوری ببره اون دورو برا ، انجام بده و حرفی رو بزنه،حتی اگه به صلاح منو خودشو عالمو آدمم باشه، حالشو می گیرم ، بد رقم! چون به من نگفته !
چه حالی میده آدم از خودش بنویسه ها ... دیگه تا آخر تابستون کارم همینه ... نوشتن از خود برای یک خود دیگر که مجازی نیز می باشد!!! اگه چیزی یادم رفت تو یادداشت بعدی میگم ... اینم از اولین یاد داشتم .
یا حق
| Design By : Pichak |

