سفارش تبلیغ
دستبند بلوتوث ویبره
شهریور 1386 - دلم از غربت سنجاقک، پٌر

دلم از غربت سنجاقک، پٌر

   1   2      >

و خدایی که در این نزدیکی است


سلام


چند روزی میشه که با اینکه هنوز اینجام و نرفته ام، دلم خیلی تنگ شده برای شهرم که همه جاش منو یاد اونایی که دوستشون دارم میندازه ، همه ی خیابوناش ، کوچه هاش و مخصوصا یکی از میدوناش! برای خونه مون که هر چند خاطرات زیادی توش ندارم ، ولی خاطرات زیادی رو توش برا همه تعریف کردم و خیلی دوستش دارم ... برای همه ی خانواده ، که خیلی وقتا با هم خندیدیم و یه بار هم با هم گریه کردیمبرای اونی که گذاشت و رفت و من هنوز باور نکرده ام رفتنشو ... هنوز منتظرم که بیاد پیشمون و یا وقتی که میرم و میام زنگ بزنه و سر به سرم بذاره، آخه چطور باور کنم ... نمی تونم عید امسال رو فراموش کنم ... کلی سر مختلط بودن کلاسهامون اذیتم کرد ، اون پرتقالی که نصفشو داد به من و اون لحظه که بهش گفته ام تو نرو خونه تون ، امشبو بمون اینجا و اون رفت و من هم رفتم و دیگه ندیدمش تا اینکه... برای استادم، که فقط دو بار دیدنش تو تابستون به این عظمت هم کلی می ارزه ...برای دوستم که دیروز عصر تا حالا با هم بودیم و همین الان رفت خونشون ... و حتی برای اتاقم ... جایی که همیشه تنهایی ام رو اونجا گذروندم ... جایی که قشنگ ترین لحظه های زندگی مو توش بودم ... جایی که با ارزش ترین وسایلی که تو عمرم داشته ام رو اونجا نگهشون می دارم . اتاقی که با تمام وسایلاش خاطره دارم ... خیلی هاشون کلی ماجرا دنبالش خودشون دارن و آخرش باعث میشن بخندم یا گریه کنم ... برای کامپیوترم و یه نفر توش ! با هیئتشون که خیلی تو انتخاب راه و مسیر زندگی کامپیوتریم موثر بود . تقریبا پنج سالی می شد که این گروه رو دورادور میشناختم و از وقتی رفتم دانشگاه در ارتباطمون وقفه افتاده و دیگه نشده که از ادامه ی کاراشون با خبر شم ، دلم واقعا برای اون روزا و خوندن توصیفات جلسه هاشون و دیدن عکساشون تنگ شده ، حتی تو اوج کنکور! 


خلاصه اینکه دلم برای همه چی اینجا تنگه و دوست ندارم برم ... هر چند دلم میخواد دوستم رو ببینم  ها ...


هوا باز هم قاطی کرده و دل تو دلش نیست که بباره ... مثل من ! یعنی بهتر بگم : من هم مثل هوا! اگه شد که باز می نویسم قبل از اینکه برم ... ولی اگه نشد فکر میکنم تا آپ بعدیم ، یکی دو هفته ای بشه ، اگه هم که نشد اصلا بنویسم ، اونایی که اومدن و خوندن و نظر هم دادن و ... حلالمون کنن ... ولی دوست دارم بنویسم ؛ پس سعی خودمو میکنم که از دست ندم این فرصت نوشتنو ...


 


                                یا حق


نوشته شده در چهارشنبه 21/6/86ساعت 10:26 صبح توسط مائده نظرات ( ) |

و خدایی که در این نزدیکی است
سلام


خب الان حس نوشتن دارم و میخوام حسابی از خدا تشکر کنم .
چند وقت پیش یه اتفاقاتی افتاد که هر کاری کردم نتونستم هضمش کنم .سنگین ترین و غیر قابل قبول ترین اتفاق عمرم بود .فکر کردن بهش خیلی ازم انرژی می گرفت .خیلی سخته که کسی که دوستش داری از دستت ناراحت باشه ، خیلی ...
مخصوصا این یه مورد که یه زمانی به امید آرامشش زندگی میکردم .تحمل این چند روز عذاب آور بود .شما که الان اینا رو میخونی تو دلت میگی چقدر تکرار میکنه یه حرفو ، ولی هر چند بار هم که بگم نمیتونی حسش کنی که به جرم گناه نکرده ، کسی رو که دوستش داری و فوق العاده بهش احترام میذاری از دست بدی .دیگه کم کم داشتم به خودم شک می کردم که نکنه اون صوابی که من میخواستم انجام بدم واقعا نیتم بد بوده که اینطوری شده ولی امروز خدا یه کاری کرد که تا عمر دارم یادم نمی ره .
امروز به خیلی از چیزایی که تو ذهنم بود و به تعداد کمی از آدما گفته بودم ، ایمان آوردم _مثل همیشه_ یه سری از آدما امروز ارج و قربشونو پیشم از دست دادن .البته تا وقتی که مطمئن شدم نباید این حرفو بزنم ولی نمیگم کیا تا ببینم چی میشه .ولی باور کردم که همیشه چندتا مگس گرد یه شیرینی می پلکن و خیلی وقتا یه آدم خوب چند تا مار تو آستینش پرورش می ده و خودش هم خبر نداره ، خیلی وقتا خیلی ها برایی بالا بردن خودشونو اطرافیانشون هر چی دارند رو زیر پا میذارن ، همه رو خرد می کنن ، و یه مسئله ی کوچیک رو اونقدر بزرگ می کنن که تو ذهن آدم جا نمیشه . گاهی وقتا برای تضعیف روحیه ی بقیه آنچنان تلاش می کنن که تو به انسان بودنش شک می کنی . خدایاااااا ...
هوووف ... بازم میخوام بگم ... این نوشتن ها خیلی بدرد آدم درون گرایی مثله من میخوره . تا امروز از این غم تو دلم هییشکی خبر نداشت ، تا وقتی که حل شد و من آنچنان جیغی زدم که ...


خیلی سخته ... خیلی سخته...بخوای یه کار خوب بکنی و دل یه آدم خوب رو شاد کنی ، بعد آنچنان گندی می زنن به روزگارت که نگو ... دیگه باورت میشه به اسم یه کار خوب ، کار بدی انجام دادی ، فکر می کنی دیگه نمیخواد ببیندت ، و از اونجایی که اهل توضیح دادن و شفاف سازی هم نیستی ، فکر می کنی که چه کار کنی که خودش بفهمه ،ولی هیچ چی به ذهنت نمی رسه .تویی که همیشه مواظب بودی از دستت ناراحت نشه ، صبر می کردی ، گوش می کردی و رو حرفش حرف نمی  زدی و فقط بهش نگاه می کردی ،  تو آفتاب و بارون منتظر بودی که پیداش بشه ... خیلی سخته که همون آدم حالا یه دفعه از تو بدش بیاد ، نمیدونی با چه رویی بری پیشش ، اگه بری و تحویلت نگیره چی؟-خدا نکنه، اوه اوه- اگه تورو یادش بره چی، اگه دیگه نشناسدت چی ؟ اینا تمام فکرایی بودن که تو ذهنم بود ... حالا اگه واقعا یه کاری کرده بودم طوری نبود ، ولی ... امان از دست این آدما...
قل اعوذ برب الناس ..... من شر الوسواس الخناس .الذی یوسوسوا فی الصدور الناس.
خلاصه اینکه امروز یکی زنگ زد و فهمیدم  که اون مسیجی که اون آدم خوب اون شب بهم زده بود و توش اثری از ناراحتی هم نبود ، هیچ ! کلی هم خوب بود، حکمتش چی بوده.داشته ناخوداگاه به من می فهمونده که اتفاقاتی رو که قراره بیفتن جدی نگیرم که من گرفتم یه هفته ای عذاب کشیدم  و به این نتیجه رسیدم که یه خوب ؛ بد نمیشه مگه اینکه ظاهرا خوب بوده باشه!و تا یه حرفو یه احساسو از خود طرف نشنیدیو ندیدی ، باور نکن ...


عجبا ! آدم همینطور میمونه بعضی وقتا ...
خدایا ... خیلی مخلصیما...


         یا حق


نوشته شده در دوشنبه 19/6/86ساعت 7:18 عصر توسط مائده نظرات ( ) |

و خدایی که در این نزدیکی است


سلام


وااااااااااااااااااای که چه حالی دارم الان ... تا همین الان داشتم از خوشحالی جیغ می زدم ... خدایا خیلی دوستت دارم ... چقدر تو مهربونی آخه ... خیلی چیزا تو ذهنم هست که باید بنویسم ولی الان فقط میگم : خیلی خوبی ... خیلی ... و خیلی مرسی که بهترین انسان تمام عمرم رو ازم نگرفتی ... خیلی مرسیییییییییی.


یا حق


 


نوشته شده در دوشنبه 19/6/86ساعت 5:35 عصر توسط مائده نظرات ( ) |

و خدایی که در این نزدیکی است


سلام .


بازم میخوام شعر بنویسم ... این روزای آخر که اینجام ترجیح می دم از ذهنیاتم چیزی ننویسم ، چون واقعا تو ذهنم خیلی شلوغه ، باید یه خونه تکونی بکنم ، بعد که رفتم دانشگاه، از همونجا می نویسم .دلم میخواد تا وقتی که میتونم اینجا رو داشته باشم و به کارم ادامه بدم. خداییش اصلا حسش نیست ... درس و دانشگاه و خوابگاه و بچه ها ی کلاس و ... هوووف ... حالا خوابگاه و هم اتاقیها و یه دوست خوب_ که خیلی دوستشون دارم_ یه چیزی ولی بقیه رو اصلا نمیتونم فعلا ! حالم از کلاسا و بچه های تو کلاس بهم میخوره ... اولا خیلی دوستشون داشتم ولی خوداشون _به قول خودشون_ یه کاری کردن که اینجوری شدم . همه شون یه مدل نیستند ها ولی خب یه وقتایی میشه که یکی دو سه چهار نفر یه کارایی می کنن که باعث میشن تو به کلی آدم بد بین بشی اونم من _ که ذاتا خوش بینم و تا از یه کسی بد نبینم ، بد بین نمیشم بهش _ ولی خدا نکنه بد بین شم ، دیگه هیچ وقت از خر شیطون نمیام پایین که... خلاصه اینکه بچه ها تو کلاس خوبن ها ولی نمیدونم چرا نمیتونن خوبی هاشونو نشون بدن ، به هم کمک کنن ، با هم دوست باشن ، به هم سلام کنن ، از هم بدشون نیاد ، همو مسخره نکنن ، تیکه نندازن به هم ، چش غره نرن به هم ، پشت سر هم صفحه نذارن و چیزی نگن ، همه جا از هم دفاع کنن ، به چشم تحقیر به هم نگاه نکنن ، شاید از بدیه منه که این چیزا رو می بینم و تحملشون سخته برام ، شاید بیشتر از بقیه حساسم ، شایدهم مال اینه که آدما خیلی برام مهمن و همه رو دوست دارم. من هنوز خسته ام ...خیلی خسته ... ذهنم خسته است ... دلم خسته است ... تابستون هم گذشت ، چقدر بد ولی خیلی خوب ! فعلا که تو کلاس چند نفری هستن که یه کارایی کردن که من ازشون خیلی دلم پره ،‏ دوتاشون با کارای فوق العاده بچه گونه شون ، اون یکی با زبون تیز و نیش دارش،‏ و یکیشون هم با بچگی ها و دروغای مسخره اش ... دیگه اینکه دلم نمیخواد برم دانشگاه ، دست کم یه ماه دیگه وقت نیاز دارم تا با خودم کنار بیام و بتونم به افکارم نظم بدم، هه ! مثلا نمی خواستم چیزی بنویسم ها!! حالا این چند تا شعر رو می ذارم ... از اولیش خیلی خوشم میاد ، خیلی واقعیه !  


*افسانه ی مردم


دیدم او را آه بعد از بیست سال


گفتم : این خود اوست ، یا نه ، دیگریست


چیزکی از او در او بود و نبود


گفتم : این زن اوست ؟ یعنی آن پری است؟


هر دو تن دزدیده و حیران نگاه


سوی هم کردیم و حیران تر شدیم


هر دو شاید با گذشت روزگار


در کف باد خزان پر پر شدیم


از فروشنده کتابی را خرید


بعد از آن آهنگ رفتن ساز کرد


خواست تا بیرون رود بی اعتنا


دست من در را برایش باز کرد


عمر من بود او که از پیشم گذشت


رفت و در انبوه مردم گم شد او


باز هم مضمون شعری تازه گشت


باز هم افسانه ی مردم شد او


* هرگز


من تمنا کردم که تو با من باشی


تو به من گفتی : هرگز ، هرگز!


پاسخی سخت و درشت


و مرا غصه ی این هرگز کشت.


*_


... نه ، نه ، نه


این هزار مرتبه گفتم :


-نه!


دیگر توان نمانده


توانایی ، در بند بند من از تاب رفته است.


شب با تمام وحشت خود خواب رفته است


و در تمام این شب تاریک ، چون تفاهم من با تو!


انسان افسانه ی مکرر اندوه و رنج را تکرار می کند.


گفتی : امید هاست در نا امید بودن من ؛ اما ، این ابر تیره را نم باران نبود و نیست


این ابر تیره را سر باریدن.


انسان بجای آب ، هرم سراب سوخته می نوشد.


گلهای نو شکفته، این لاله های سرخ ، گل نیست؛ خون رسته ز خاک است


باور کن اعتماد، از قلب های کال ، بار رحیل بسته و مهربانی ما را ،


خشم تنفر افزون ، از یاد برده است.


باور نمی کنی ؟


که حس پاک عاطفه در سینه مرده است.


                   -حمید صدق-


یادم رفته بود ها ... عنوان این یادداشت * آرامشی دوباره مرا رنج می دهد ، اسم و یک مصرع یکی از اشعار محمد علی بهمنیه که اگه شد ،بعد میذارم.


 


           یا حق


نوشته شده در دوشنبه 19/6/86ساعت 12:2 عصر توسط مائده نظرات ( ) |

و خدایی که در این نزدیکی است
سلام
فکر نمی کردم کسی گذری به اینجا بیاد و یادداشت هامو تا آخرش بخونه و تازه نظر هم بده ، ولی مثه اینکه اینجا داره رونق می گیره و هنوز هستن کسایی که نوشته های بقیه رو بخونن و ناراحت هم نشند!چند وقتیه که دلم میخواد شعر بذارم اینجا ...


*غزل در پرده ی دیر سال
چرا تا شکفتم
چرا تا تو را داغ بودم نگفتم
چرا بی هوا سرد شد باد
چرا از دهن حرف های من افتاد


*خاطره
با گریه های یکریز
یکریز مثل ثانیه های گریز
با روزهای ریخته در پای باد
با هفته های رفته
با فصل های سوخته
با سال های سخت
رفتیم و سوختیم و فرو ریختیم
با اعتماد خاطره ای در یاد
اما
آن اتفاق ساده نیفتاد


*هرچه هستی باش
با تو ام
ای لنگر تسکین!
ای تکانهای دل!
ای آرامش ساحل!
با تو ام
ای نور!
ای منشور!
ای تمام طیف های آبی!
ای کبود ارغوانی!
ای بنفشابی!
با تو ام ای شور، ای دلشوره ی شیرین!
با توام
ای شادی غمگین!
با تو ام
ای غم!
غم مبهم!
ای نمیدانم!
هرچه هستی باش!
اما کاش...
نه ، جز اینم آرزویی نیست:
هرچه هستی باش !
اما باش!


-قیصر امین پور-


                                                         یا حق


 


 


نوشته شده در یکشنبه 18/6/86ساعت 10:32 صبح توسط مائده نظرات ( ) |

و خدایی که در این نزدیکی است


سلام


درد واره ها(1)


دردهای من، جامه نیستند ،تا ز تن در آورم


چامه و چکامه نیستند ، تا به رشته ی سخن در آورم


نعره نیستند تا ز نای جان برآورم


دردهای من نگفتنی است


دردهای من نهفتنی است


---


درد های من گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست،


درد مردم زمانه است


مردمی که چین پوستینشان ،


مردمی که رنگ روی آستینشان


مردمی که نام هایشان،جلد کهنه ی شناسنامه هایشان ،درد می کند


من ولی تمام استخوان بودنم


لحظه های ساده ی سرودنم ، درد می کند


انحنای روح من،


 شانه های خسته ی غرور من،


تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است


کتف گریه های بی بهانه ام،


بازوان حس شاعرانه ام زخم خورده است


دردهای پوستی کجا ؟


درد دوستی کجا؟


---


این سماجت عجیب


پافشاری شگفت درد هاست


دردهای آشنا،دردهای بومی غریب،دردهای خانگی،دردهای کهنه ی لجوج


اولین قلم


حرف حرف درد را در دلم نوشته است


دست سرنوشت ، خون درد را با گلم سرشته است


پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟


درد ، رنگ و بوی غنچه ی دل است


پس چگونه رنگ و بوی غنچه را


ز برگ های تو به توی آن جدا کنم؟


دفتر مرا ، دست درد می زند ورق


شعر تازه ی مرا درد گفته است ، درد هم شنفته است


پس درین میانه من ، از چه حرف می زنم؟


درد ، حرف نیست


درد ، نام دیگر من است


من چگونه خویش را صدا کنم؟؟؟


_قیصر امین پور_


                                                   یا حق


نوشته شده در پنج شنبه 15/6/86ساعت 9:37 عصر توسط مائده نظرات ( ) |

و خدایی که در این نزدیکی است
سلام
 
خیلی داغونم ... دلم می خواد بخوابم و تا وقتی که همه چی درست نشده بیدار نشم ... بهم ریختم ... اعصابم خرده ... خدااااااااا ؛ پس من چکار کنم ؟ حتما مثل همیشه صبر! باشه ، من تو این وضعیت هم صبر میکنم  ، فقط منو یادت نره خدا ... اگه زمان صبرم طولانی بشه ، می میرم ها ، اونم چه مردنی ! در عین زنده بودن ، می میرم ، نگاهم منجمد و قلبم سنگ میشه و دیگه هیچ چیزی برام مهم نخواهد بود ... خدایا ... کمکم کن...
                                                                   یا حق


نوشته شده در چهارشنبه 14/6/86ساعت 9:32 صبح توسط مائده نظرات ( ) |

و خدایی که در این نزدیکی است
سلام


همین الان اون یادداشت رو ارسال کردم ها ولی چون بعد از نوشتنش درد مغز استخون احساسم تسکین پیدا کرده بود ، بد ندیدم بصورت سر بسته، از یه چند نفری_بخاطر امروز نه ها _ بخاطر یه تلنگر هایی که تو ترم یک و دو به من زدند ، تشکر کنم.آخه ... خب ...اونا باعث شدن من به خیلی چیزایی که تا حالا فکر نمیکردم ، فکر کنم و به یه نتیجه ی منطقی و قانع کننده در مورد همه چی برسم که هیچ چی نمییتونه عوضش کنه .البته بعید می دونم یکیشون اینجا رو بخونه ، ولی با تمام مشکلات پیش اومده تو اون دو ترم، فقط می تونم بگم خیلی مرسی .همش حکمت داشته ، هیچ وقت هم منکرش نمیشم ...
حالا میخوام بنویسم که از خودم چه چیزایی فهمیدم و چه قدر بیشتر خودم رو شناختم و ...


من یه شخصیتی که داشتم ، این بود که رفتار افراد و تیپ و ظاهرشون _بجز افراد خانواده اون هم در سطح  جزئی_ اصلا برام مهم نبود و هیچ وقت به خودم اجازه نمی دادم ، اگه لباس یکی از نظر من مسخره است ، بهش بگم ، چون مطمئن بودم که اون فرد حتما اون لباس رو دوست داشته که انتخابش کرده و به من به هیچ وجه مربوط نمیشه این چیزا و فکر می کردم که می تونم با همه همینطور بی تفاوت برخورد کنم ،ولی تازگی ها فهمیدم ، اون رفتار من و بی خیالی من و اهمیت ندادنم به این چیزا ، مال این بود که واقعا هیچ بستگی بین خودم و اون افراد احساس نمیکردم و اصلا احساس نمیکردم که اونا باید نظر من رو هم بپرسند ، یا اصلا هیچ انتظاری حتی از دوستان هم در این مورد نداشتم .کم کم فهمیدم که اگه دو نفر برای هم مهم باشند ، و یه بستگی و علاقه و از این احساسا هم این وسط باشه، این انتظار هم پیش میاد که یه جوری رفتار کنن یا لباس بپوشن که مطابق سلیقه ی هم باشه و منافاتی با هم نداشته باشن ، مخصوصا تو موارد مهم تر که دو نفر باید نماینده ی هم دیگه باشن و ...و فهمیدم که اگه یکی از نظر من رفتارو تیپش درست نیست ، نباید بخوام که اون جوری بشه که من می خوام ، نباید بخوام تبدیل شه به یه مدلی که من دوست دارم ، آدما باید همدیگه رو همونطوری که هستن دوست داشته باشن و اگه میبینن که نمی تونن و مجبورند که تحمل کنن و با شرایط کنار بیان و زندگیو به کام خودشون و همه تلخ کنن ، بهتره بجای کنار اومدن ، کنار بکشن.



دیگه اینکه ، غیرت و تعصب رو روابط آدما و آشنایان و حتی دوستان خیلی نزدیک _بجز افراد خانواده در سطح نسبتا بالا_ نداشتم.یعنی باز برام مهم نبود که فلان دوستم داره با چه آدمی تلفنی حرف میزنه ،با چه مدل آدمایی از جنس مخالف در ارتباطه و یا اینکه مثلا پشت خط آدم درستی هست یا نه و خیلی مسائل دیگه و فکر میکردم در مورد همه یآدما می تونم همینطوری باشم و راحت و اوپن مایند برخورد کنم ، ولی فهمیدم که به هیچ وجه اینطور نیست ، و من اگه یکی برام مهم باشه ، و دوستش داشته باشم و در رابطه باهاش احساس مسئولیت کنم و ... حتما روابطش برام مهمه و ممکنه حتی یه دفعه یخ بزنم _همه جوش میارن ها_ و در کمال خونسردی قاطی کنم .



و باز پی بردم که چند تا چیز در آدمایی که تا حالا جذبشون شدم وجود داشته ...سکوت ، آرامش ، صبر !


همه ی این چیزای با ارزش برا اینکه، اون فرد بتونه تا وقتی که ازش در مورد عقیده و نظر و پیشنهاد و انتقادش سوال نشده ، در سکوت ، با آرامش ، صبر کنه !
فهمیدم که از آدمایی که همه جا عجله دارن و اصلا صبور نیستن و برای زود رسیدن میزنن یه بلایی سر خودشون و بقیه میارند متنفرم.
فهمیدم که از آدمایی که تو جواب سوالت داد میزنند و نمیتونن خودشونو کنترل کنن بدم میاد .
فهمیدم که نمیتونم کسی رو تحمل کنم که همه جا نظرش رو اعلام میکنه .
فهمیدم از کسی که ؛ فکر میکنه اگه حرف نزنه ملت فکر میکنن لاله ، چندشم میشه.
فهمیدم که نمیتونم کسیو تحمل کنم که یه مسیج رو -مخصوصا از نوع پر از احساسش - همین طوری الکی به چند نفر می فرسته ، و نه به محتوای مسیج فکر میکنه ، نه به کسی که قراره این مسیجو بخونه ...


بازم از همه ی اونایی که باعث شدن من به این چیزا پی ببرم و مخصوصا از یکیشون با اینکه خیلی رو اعصابم راه رفت ، متشکرم ؛ چون فهمیدم همه ی اون کارای مسخره لازم بود که من به نتیجه برسم .



نمیدونم چرا این تیکه ای که سر کلاس گرامر نوشتم میاد تو ذهنم


کلاس گرامر است
و همه چیز به یقین...
من در این کلاس ، به قوانین احتمال رسیده ام !



                                                                                                              یا حق
 


نوشته شده در سه شنبه 13/6/86ساعت 12:31 صبح توسط مائده نظرات ( ) |

و خدایی که در این نزدیکی است ...
سلام


عجب روزی بود امروز !با اینکه سه تا اتفاق خوب داشت ، خیلی بد و مسخره تموم شد ... حکما نتیجه ی کارای قبلی خودم بوده ... آخه خیلی وقتا تا میای صواب کنی و ثواب ببری ، کباب که چه عرض کنم ،  می سوزی و جزغاله می شی . نمیدونم کجای کارم اشتباه بود ولی الان خیلی حالم بده ...اهل درد دل هم که نیستم که ، مگه اینکه نوشتن تسکینم بده... خدایا ... حکمتش رو خودت می دونی  به من هم ربطی نداره که بخوام بگم چرا اینجوری شد آخر کارم ؛ چون می دونم حتما یه جای دلم می لنگیده ولی نمیدونم کجاش؟ حتما خالص نبوده نیتم ، ولی من همونقدر بلد بودم ، شاید هم راهو اشتباه رفتم چون راه دیگه ای رو نمیشناختم ... نمیدونم فقط میدونم که مغزم داره می ترکه و هیشکی هم حالیش نیست که من چه حالی دارم ... خدایا ، به اونا چیزی نمیگم ، ولی تو که می دونی که ...من تو تمام عمرم ازت آرامش خواستم ، الان هم همینطور ... خیلی سخته که تنها جای قشنگ و آروم توی ذهنت رو ازت بگیرن و با یک سری قانون رو دلت پا بذارن و تو رو هم مجبور به این کار بکنن اما تو...خیلی سخته تمام انسانهای خوب ذهنت یه هو بد بشند و فقط یکیشون بمونه که نمیدونی تا فردا چه بلایی بر سر خوبی و پاکی اون میاد ، و می ترسی که اونهم اشتباه کنه ولی از یه طرف هم خیلی دوستش داری و نمیخوای که مثله بقیه بشه ... خدایا ، هر کاری که دلت میخواد بکن ، فقط حواست به من باشه که بغضم هر لحظه ممکنه بترکه و صدای هق هقم گریه هام تو تنهایی هام ، تو اتاقم ، لای این کتابا و کاغذا بپیچه و به گوش تو برسه ... بهم ثابت شد که آدما نتیجه ی همه یکاراشونو تو لحظه میگیرن ... چه بد چه خوب ... حالا اگه اون کار خوب من -البته از نظر خودم - نتیجه اش این شده و گند زده به حسم و دلم و مغز استخونم ، حکما علتی داشته ... علتش هر چی که بوده حتما از طرف من بوده دیگه ، حالا هر وقت ...خدایا ، حالا که مشکل من بودم و دلم و کارام ، عذر میخوام دیگه ... مگه نه اینکه بعد از انجام یه کار بد -دونسته ، ندونسته و بعد دونسته، ندونسته-عذر خواهی میکنن ؟ باشه اگه من هر کاری کردم معذرت میخوام ، اصلا تمام کارای من اشتباه ، فقط این آرامش رو از من نگیر ، زندگی بدون آرامش برام جهنمه ، شاید هم دلت می خواد من دو ور زندگیمو تو جهنم باشم ؟ نمیدونم چی بگم ... تو هر چی بخوای ، من قبول می کنم ، ولی من که ادعای عشق تو رو نمیکنم ، من هنوز مونده به اونجاها برسم ، من دوستت دارم ، خیلی زیاد ولی هنوز هم تو تقریبا تمام خواسته هام "من" وجود داره ، باز هم میگم  هر چی که بخوای قبول می کنم ولی ... اصلا بی خیال ...اگه دلت میخواد آرامشمو بگیری ، زندگیمو بگیری ، دارو ندارم رو بگیری ، حتما بازم حکمت داره ... اصلا هر چی گفتم پس می گیرم ... هر کاری که به صلاحه بکن منم دربست قبول میکنم ، فقط خواهشا اون عذر خواهی مارو بپذیر که آخرین تیر ترکشم بود.


جز وصل تو دل به هرچه بستم توبه                         


 بی یاد تو هرجا که  نشستم   توبه


در حضرت تو توبه شکستم   صد بار                          


زین توبه که  صد بار  شکستم  توبه
      _میگن ابوسعید گفته، راست و دروغشو نمیدونم_


 و سهراب باز هم منو درک کرد ... مثل همیشه ... واقعا خیلی وقتا همینطور میمونم که چطور ممکنه هشت کتاب رو باز کنی و از میون اون همه شعر ، یکی در بیاد که دقیقا حال الان منو توصیف میکنه ... احساس گناه نکرده و شاید هم کرده ... احساس گیر افتادن تو یه  قانونمندی بیهوده و مزخرف ، تو یه شب که میدونی انتهاش روشنه ولی خیلی دیر... و خیلی حس های بد و زجر آور دیگه ...هشت کتابو تو اوج غم باز کردم ، این اومد:
   
آوای گیاه


... هشیاری ام شب را نشکافت ، روشنی ام روشن نکرد:
من تو را زیستم ، شب تاب دور دست!
رها کردم ، تا ریزش نور ، شب را بر رفتارم بلغزاند.
بیداری ام سر بسته ماند : من خوابگرد راه تماشا بودم.
و همیشه کسی از باغ آمد و مرا نوبر وحشت هدیه کرد.
و همیشه خوشه چینی از راهم گذشت و کنار من خوشه ی راز از دستش لغزید.
و همیشه من ماندم و تاریک بزرگ ، من ماندم و همهمه ی آفتاب.
و از سفر آفتاب سرشار از تاریکی نور آمده ام :
سایه تر شده ام و سایه وار بر لب روشنی ایستاده ام...


                                                             یا حق     




نوشته شده در سه شنبه 13/6/86ساعت 12:28 صبح توسط مائده نظرات ( ) |

و خدایی که در این نزدیکی است
سلام
چند روزی میشه که از مسافرت اومدم ولی حس نوشتن نبود . الان حسش اومده و از هر چی که یادم بیاد می نویسم . داره از یادداشت نوشتن خوشم میاد . مینوشتم ها ولی نمیشد بهشون بگیم خاطره و یادداشت و اینا ...
1- جمعه برگشتیم خونه ... زیاد اهل مسافرت نیستم اگه هم برم زیاد بهم خوش نمیگذره ، تو هتل و ویلا و چه میدونم خونه ی مردم نمیتونم زندگی کنم . سختمه !اما این سفر اگه همه چیش مثل همیشه و همه ی مسافرت ها بود ، یه چیزش از همه جا بهتر بود .اینکه بعد از یک سال دوچرخه سواری کردم و حالشو بردم ... دوچرخه سواری رو خیلی دوست دارم ولی کیه که بیاد یه پیست تو این شهر قشنگ ما بزنه .یادم میاد پارسال چند روزی مونده بود که برم ثبت نام دانشگاه و اینا ، با دوستم دوچرخه سواری کردیم . عجب خوش گذشت ! شب...خلوت...سرعت...خنک ... باد  هم همینطوری میزنه در گوشت ولی کوتاه نمیای و تا وقتی خسته نشدی میذاری بزنه تو صورتت ... خلاصه اینکه آرزوی یه پیست به دلمون موند که دیگه نصفه شب نزنه به سرمون بریم دوچرخه سواری!



2- باز همون جمعه یکی از بچه های 4 سال آخر تحصیلی زنگ زد و کلی خوشحال شدم .



3- دیشب هم عروسی بودیم ... عروسیه یکی دیگه از بچه های همون 4 سال !ما هم با چه شور و شوقی _که مثلا عروسیه دوستمونه!- پاشدیم با 3 تا از بچه های همون 4 سال رفتیم تا مثلا تو شادیشون شریک باشیم .چه شادی ای! رفتیم تا در تالاره و سراغ سمت خانم ها!رو گرفتیم و رفتییم تو ... چشمت روز بد نبینه ...فکر کردیم اشتباه اومدیم!!!همه چی قاطی بود ...بد مدلی بود بابا ... حالم گرفته شد حسابی ...خدا رحم کرد که با احتساب احتمال یک درصد مختلط بودن مجلس ، یه چیزایی پوشیده بودیم که از چادر چیزی کم نداشت!با این حال خیلی خوش به حال ما 4 تا شد و بد به حال خیلی ها که میدونستن و اون مدلی اومده بودن و یا نمیدونستن و همون مدلی اومده بودن و خلاصه با اینکه حالم داشت تو اونجا بهم میخورد ، از تمام اونایی که تو دوران دبیرستان عاشق پاکیشون بودم و حالا این شده بودن ... نمیگم من خیلی پاکم ... نه ! اصلا هم اینطور نیست ... ولی فقط سعی خودمو میکنم وقتی حواسم هست و میدونم دارم گناه میکنم ،نکنم ... اصلا نمیتونم اون مدل آدما رو درک کنم - تمام مدت سعی می کردم تو ذهنم توجیهشون کنم -ولی نتونستم!خیلی چیزا تو ذهنم بود که بنویسم ولی مثله حرف زدنم تا اومدم بنویسم یادم رفت  ...آها... چند وقتی بود که فکر می کردم خدا منو یادش رفته ولی دیشب فهمیدم که نه خیر ... همچین خبرایی نیست و خدا همچنان از ما بدش نمیاد ... شاید از دستم عصبانی باشه ولی فکر نکنم هنوز از من متنفر شده باشه ... آخه اگه آدم از یکی بدش بیاد که بهش کمک نمیکنه و یه چیزایی رو نمیندازه به دلش که! ای بابا ... خب این آدمه که اینطوریاس...شاید خدا اگه از یکی بدش بیاد هم بهش کمک کنه و میکنه حتما...یعنی از من بدش میاد؟ نه بابا ... خدا مهربونه!


4-دیروز یه کاری کردم ... بعد از مدتها عصبانیتم به حرف تبدیل شد  و یه اتفاقی افتاد ... ولی خدا رو شکر به خیر گذشت!


5-تصمیم گرفتم که دیگه نرم همچین عروسی هایی _کما اینکه چهار پنج سال میشد که نرفته بودم_ ولی دیدم ، اینطوری نمیشه ... اگه من جا بزنم ، این غرب و مد و ... میاد دل جونای بد بخت رو میگیره واونام میرند همه جارو میگیرند و آخرش همش میشه به نفع اونایی که نبایید بشه . تازه دیشب حضور من خودش یه تلنگر بود _ نمیدونم بنویسم یا نه ... خدایا ریا نشه یه وقت...- نه بابا .. من که دارم از خودم تعریف نمیکنم که ... دارم واقعیت رو میگم ... من غلط بکنم بگم از آدما بهترم ...همه باطنشون از من بهتره ، فقط حیفه باطنشون فدای ظاهرشون بشه .


6-یه چیزی رو تازه دارم می فهمم و  یاد میی گیرم _بس که ملت دم از عشق زدند و هر کسیو که می بینی یه چرت و پرتایی میگه و اسمشو میذاره ابراز احساسات ، رو من هم تاثیر گذاشته دیگه (من هم مستعد!)البته اونقدر سرم میشه که اسمشو نذارم عشق ... ولی خیلی قشنگه که یه کسی رو ورای تعلقات نسبی و سببی دوست داشته باشی و دلت براش تنگ بشه ...خیلی هم عجیبه!
7-خیلی خسته ام ... دلم تنگ شده ... برا خیلی ها ... میلاد تنها اومده بود اینجا ، تو نبودی که بیاریش خونه مون ... هنوز باورم نمیشه که رفتی...باورم نمیشه که نیستی ... باورم نمیشه که دیگه وقتی میرم خوابگاه بهم زنگ نمی زنی تا سر به سرم بذاری ...باورم نمیشه که سوغاتی باید برات نماز بفرستم ...خدایا میدونم نباید بپرسم که چرا بردیش... نمی پرسم هم ... فقط ... نه ... اصلا خودت بهتر میدونی ... من هیچ چی نمیخوام ...فقط دلم براش تنگ شده ...(هیچ کدوم از این مواردی که نوشتم به اون یکی مربوط نبود ها ...)


                                                                  یا حق


               


 


 


                                                                                                     


نوشته شده در دوشنبه 12/6/86ساعت 12:53 صبح توسط مائده نظرات ( ) |

   1   2      >

Design By : Pichak