دلم از غربت سنجاقک، پٌر
و خدایی که در این نزدیکی است
سلام
بعد از مدتها دوری از وبلاگ در پی مشکلات ایجاد شده ، و اتفاقات افتاده و نیفتاده و ... و دلگیری ها و غم های غیر منتظره ، می خوام بنویسم ... شاید آخرین پست وبلاگم باشه شاید هم شروعی باشه برای نوشتن از تنهایی های در شرف نازل شدنم ... نمی دونم ... اینقدر قاطی هستم که نتونم تصمیم بگیرم ... و حتی نتونم درست و حسابی بنویسم ...
تو این دو هفته که مثلا زمان امتحانات بود و باید درسهای نخونده و انبار شده ی طول ترم رو می خوندیم ؛ هر کاری کردم _ یا بهتر بگم هر کاری کردیم _ جز درس خوندن ! خدا می دونه چند تا از درسا و می افتم ! فقط فرانسه به خیر گذشته تا امروز ...
به ترتیب می نویسمشون تا شاید از ذهنم پاک شن ...
___
بعضی وقتا آدم از کسی که خیلی دوستش داره ، خیلی از وقتاشو با اونه ، هر چند خیلی باهاش حرف نزده ولی اون خیلی براش حرف زده ، چیزی می بینه یا می شنوه که اصلا انتظارشو نداره ، تو ذهنش نمی گنجه ، براش غیر قابل هضمه ... هرچند از خیلی وقت پیش رنج می کشیدم ؛ ولی چون دلیلی براش نداشتم همیشه منتظر بودم تا یه روزی یه کسی و یا حتی خودش بیاد بزنه در گوشم و بگه همه ی چیزایی که یه هو به ذهن من اومده و هیچ دلیلی هم براشون ندارم ، خزعبلاته ، چرنده ، مسخره است ... دروغه !
تو این دو هفته بر ذهنیات من مهر تائید خورد و خیلی خیلی خیلی ناراحت شدم ...
دیگه دلم نمی خواد بدونم چرا ولی می خوام بدونه این کارش هیچ وقت از یادم نمی ره ...
من هنوز باور نمی کنم ... من هنوز منتظرم تا بیاد و بگه همه اشتباه می کنن ... تا بیاد و در درفاع از خود ش منو بشکنه ، همه رو زیر پا بذاره و بگه همه ی چیزایی که می دونم دروغه حتی اگه همه تائیدش کنن ... من هنوز هم حرفاشو باور می کنم هرچند دروغ زیاد تحویلمون داده ... به احترام معرفت ، حرفاشو باور می کنم تا شاید اونم یاد بگیره که دوستی ارزشش خیلی بیشتر از این حرفاست !!!
خواهش می کنم بگو که همه دروغ می گن ...
___
تو این چند روز به دلیل مشکلات پیش اومده بساط غیبت به شدت داغ بود به حدی که چند بار اشکم در اومد ... یا خداااا ... یه کاری بکن ... این مدلی امتحانمون نکن ...
___
تو این دوهفته یه اتفاق دیگه هم افتاد _ و چه به موقع هم افتاد ؛ خدا رو شکر ! _ که هر چند دعای مستجاب شده ی خودم بود و از خدامه که تا آخرش به سلامت بگذره ؛ ولی ناراحتم کرد ... نه ناراحت ها ... دلم گرفت اون قدر که الان می تونم با اشکهام بنویسم ... اون قدر که گریه امون نمی ده بنویسم اون قدر که دلم می خواد برگردم به اول مهر 1385 تو خوابگاه ، با این تفاوت که یکیمون نباشیم ... یه کسی که قراره یه روزی نباشه ، بهتره هیچ وقت نباشه ... اصلا هیچ چی ... می دونم دارم کودکانه فکر می کنم ، می دونم این اشتباهه ... تمام سعیمو می کنم که همیشه منطقی برخورد کنم ... پشیمون شدم ... اگه اون نبود من هم دووم نمی آوردم ... من هم نبودم ... اگه اون نبود من به چه امیدی بودم ؟ اصلا چرا اینقدر قاطی کردم من ؟ اون که هنوز هست ... دارم دیوانه میشم ...
فقط ؛
می تونم آرزو کنم همیشه باشی ... نه پیش من ... هر کجا ...چون بودن و خوب بودن هدیه ی خداست به تو و در مقام تشکر از خدا لازمه که خوب باشی ...
می تونم آرزو کنم همیشه خوشحال باشی ، چون سهم تو از زندگی جز شادی نیست ...
می تونم از خدا تمام خوبی ها رو برات بخوام چون لیاقتشو داری ...
خلاصه اینکه هر چی آرزوی خوبه مال تو هرچی که خاط ...
آخرش هم یه آرزوی کوچیک کوچیک برا خودم بکنم ؛
می دونم فراموشی یه واقعیت تلخه ، ولی امیدوارم که در دیر ترین زمان ممکن اتفاق بیفته _ و در خوشبینانه ترین حالت دیر ترین زمان ممکن ، پس از مرگه ! _ و من مجبور نباشم دنبال کسی بگردم که ممکنه هیچ وقت پیداش نکنم !!!
____
می دونم این روزا خیلی حساس شدم ...اما این اتفاقا همچین ساده نبود که بشه ازشون بگذرم ... اونم من که با دیدن یه بدی کوچولو دلم می گیره و ...
امروز یه رمان خریدم _ من و رمان ؟؟؟_ که با درگیر شدن تو زندگی یه نفر دیگه اتفاقات افتاده رو برای یه مدت کوتاه فراموش کنم ...
دیشب تو اتوبوس چقدر شعر گفتم ... تو عمرم اینفدر پشت سر هم شعر نگفته بودم اونم بدون فکر و تامل در وزن و قافیه ، تازه نه تو کاغذ ، تو گوشی !!!
شاید یه روزی اونقدر سنگ بشم که با خوندن این مطالب بخندم ... شاید یه روزی به احساس بچه گانه ی تو دلم بخندم ولی مهم اینه که الان حالم خیلی بده ... این قدر که شاید دیگه هیچ وقت وبلاگ ننویسم چون احتمال می دم نوشته های آینده ام همش غمگین باشه ...
این احساس خیلی کودکانه است که تمام چیزای خوب رو برای خودت بخوای ...
امشب تمام مدتی که با تو حرف می زدم این 4 تا مصرع ساده و بی سرو ته تو ذهنم بود و وصف کامل احساسم ...
یک سخن شنفتم من ، خوشحالم و ناراحت
تا صبح نخفتم من ، خوشحالم و ناراحت
در آرزوی سعد و خوشبختی روز افزون
از این همه خوشحالی ، خوشحالم و ناراحت
بی خیال ... اینا رو نوشتم نه برا اینکه تو بخونی برا اینکه یه جایی ثبتشون کرده باشم تا بتونم فراموششون کنم ، نخواستم تو دفترم بنویسم ، چون مثل اون شعرایی میشه که نشونت ندادم ... اینجا هم نمی ذارمشون چون دوستشون ندارم ...
دلم می خواد با هام حرف بزنی ، مثل همیشه ! هیچ چیزو از من پنهان نکن حتی اگه کتمان به صلاحم باشه ، وقتی تو رو ببینم دیگه ناراحت نخواهم بود ، دلم می خواد برام تعریف کنی ، از چند روزی که نبودم ...
تا بعد یحتمل نا ممکن ... بهشتی باشی ، بهشتی باشیم ، بهشتی باشند !
و خدایی که در این نزدیکی است
سلام
از خودم می نویسم که دلم تنگ است ... تنگ خودم ؛ خود ِ ساکن فردوس برینم ، تا خودم را به یاد آورم ...
من ملک بودم و فردوس برین جایم بود
آدم آورد در این دیر خراب آبادم
چند وقتی است که خوبی را از بدی تمییز نمی دهم ...
که کلاغ خوش رنگ شده ؛ جای قناری نصیبمان گشته است ...
که طبق عادت دلم تنگ خیلی چیزهاست ... اما پیدایشان نمی کنم ...
خوبی ها گم شده اند !
من بر آنم که در این دنیا ، خوب بودن _ بخدا _سهل ترین کار است و نمی دانم که چرا انسان ، تا این حد با خوبی بیگانه است و همین درد مرا سخت می آزارد !
می نویسم تا به یاد آورم خوبی ها را و تا در یادم بمانند بدی ها و تا نزدیک شوم به یکی و دور شوم از دیگری!
***
انسانی هستم _ کاش باشم واقعا!_ در شرایط توفیق اجباری زندگی و در آرزوی توفیق اختیاری عدم زندگی و در اضطراب ِ انتظار ِ تو فیق اجباری روزهای پس از زندگی ؛ با شخصیتی که گاه گاه عجیب است در نظر آنانکه تورا مانند بقیه می خواهند ...
در دیگران می جویی ام ، اما بدان ای دوست
این سان نمی یابی زمن حتی نشان ای دوست !
سرد و ساکت و سخت در محضر آشنایان غریب و و شاد سرمست و پر گو در حضور غریبه های آشنا ...
***
تا اونجاییکه یادم میاد از شنیدن دروغ متنفر بود و از آن بیشتر از کسانی که در جواب سوالت دروغ می گویند ، بجای آنکه بگویند : « جواب نمی دهم»...
زیاد سوال نمی کنم تا دروغ نشنوم ، زیاد نگاه نمی کنم تا دروغ نبینم و زیاد نمی گویم تا مبدل به دروغ نشود ...
از غیبت کردن چندشم میشه ؛ گاهی وقتا متوجه کارای خودمو بقیه میشم و ادامه نمی دم ولی وای به حال من که گاه می گویم و می شنوم و نمی فهمم ...
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
غیبت را نشانه ی ضعف آدمی می دانم و طبیعیست که انسان از احساس ضعف در خویشتن ، به خویش بپیچد ... و چه بغض سنگینی بر تار گلویم زخمه می زند و نا خودآگاه به تخت خوابم پناه می برم ...
دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
چه بی آزار با دیار نجوا می کنم هر شب
با اینکه غالبا متوجه بدی ها میشم و احساس زشت شدن پیدا می کنم ، هیچ وقت نخواستم یکی باشم مثل بقیه که با علم به گناه ، غیبت می کنند و کاری جز زیر نظر گرفتن حرکات دیگران برایشان نیست ...
خیلی وقتها خیلی چیزها رو که لازمه بگم نمی گم ؛ چون احتمال کشیده شدن بحث به غیبت هست ولی حالم گرفته میشه وقتی می بینم هیچ کس مراعات نمی کنه و دلم از این می گیره که با کاراشون تو رو هم در گیر گناه می کنن ... و آرزو می کنم کاش گوش کارش رو ارادی انجام میداد ...
و چه خوشحال می شم که خیلی وقتا افراد مورد بحث رو نمی شناسم چون یه زمانی چشمم رو بسته بودم !
عجب شبی شد امشب ... خدا یا خودت رحم کن ...
در این شب دلگیر من ؛ بگذر که خواهم بگذری باز از سر تقصیر من ...
ساده زندگی کردن رو دوست دارم و همیشه از دل بستگی های مادی و وابستگی های جسمی و این تکنولوژی بی احساس خسته ام... آزاد زندگی می کنم ودرگیری های خیلی کمی دارم ...
نبسته ام به کس دل ، نبسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج ، رها رها رها ؛ من
ولی گاهی وقتا مثل امشب قاطی می کنم ... دیوانه می شم ... عرصه حسابی تنگ می شه و از خودم بدم میاد ...
جهان به کار من آنگونه سخت گیری کرد
که در بهار و خزان کار با جهانش نیست
از آدمایی که بنا به مصلحت و منفعت رنگ عوض می کنن بدم میاد ، و هیچ وقت دلم نمی خواسته همچین آدمی باشم و برای خودی نشون دادن خیلی کارا بکنم و هزا بار هزارجا از خودم تعریف کنم
ز دین ریا بی نیازم ، بنازم
به کفری که از مذهبم می تراود
بدی ها رو می بینم و خسته شدم بس که تلاش کردم فراموششون کنم و هنوز مهر فراموشی یکی تو ذهنم خشک نشده، یه بدی دیگه می بینم ... خسته شدم بس که بدی ها رو به بهترین شکل ممکن توجیه کردم تا یه وقتی به خواهر و برادر دینی خودم بد بین نشم ... نسبت به مسلمون جماعت بد فکر نکنم ...
با اینکه خیلی سخته ولی ادامه میدم ... حالا که اینا رو نوشتم ، حس می کنم بهترین کار ممکن رو می کنم ! انرژی گرفتم تا زندگیمو ادامه بدم ... ساده و آزاد و در حاشیه ی این دنیای رنگارنگ _ اگه بذارن !_
آسوده بر کنار چو پرگار می شدم
دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت ...
__________
**** این پست رو پنج شش روز پیش نوشتم ... دیشب بهش اضافه کردم و امروز گذاشتمش اینجا !
*** ببخشید اگه بازهم خسته کننده است ، بهر حال خیلی وقتا نمیشه مستانه نوشت!
**خسته ام .....دیدم دارم تو اتاق حال بچه ها رو می گیرم ، گفتم بیام به وبلاگم یه سر بزنم تا خوب شم و بر گردم ... همیشه وقتی اعصابم خرد مثل بچه کوچولوها بهونه می گیرم ... راستی شعرای این پست از حافظ و فریدون مشیری و محمد علی بهمنی و ایناست ... تک تک حسش نبود بنویسم ...
* در فکر و احساس خودم ، باری تامل می کنم
بهر جدایی از خودم ، حافظ تفال می کنم
فهمیدن اسرار دل ؛ سختی نمی خواهد ، ولی
دیدن ، گذشتن از بدی، آری تحمل می کنم
_ اینم یه تیکه که از دل خودم بر آمده که بهش میگم شعر ، نمی دونم اساتید و فضلا چی میگن بهش ... ولی چون از ته ته ته دلم اومده ، خیلی دوستش دارم ...
بهشتی باشید
و خدایی که در این نزدیکی است
سلام
___
برای سپری کردن فاصله ی بین آخرین جلسه ی کلاسها و اولین امتحان تصمیم گرفتیم به دامان پر مهر و محبت خانواده برگردیم وچه حالی میده این تحویل گرفتن هاشون!
چند روز پیش ، بعد از نود و اندی قصد کردیم یه سری لبا س بخریم _ آخه من تو لباس خریدن ؛ سال نو و عید و تابستون نمی شناسم ، هر وقت نیاز باشه ، یه کارایی می کنم_ این دفعه هم تو سوز همچین هوایی و تو هوای همچین زمستون بدون برف و سردی ، عزم خرید کردیم ! شاید گاهی وقتا همچین کارایی لازمه تا آدم به خیلی چیزا فکر کنه !
بهر حال در قالب یک دانشجوی موافق با مدهای بدون آسیب به دین مبین اسلام ، راه افتادیم و در این آشفته بازار مد و غرب گرایی و فقر فرهنگی ِ خیل عظیم جوانان مملکت! پیدا کردن لبا س بدرد بخور کم سخت نبود !
حالا اینکه کمبود پوشاک مناسب جامعه ی اسلامی در بازار ِ پوشاک یک جامعه ی اسلامی !حسابی ذهنمو مشغول کرده بود به کنار _ این که چیزی نیست !_ دیدن جوونای مسلمون در شمایل غربی و حتی گاه گاه در ظاهری مشابه کفار _ که در دین هم جائز نیست _ یه معضل بزرگتر بود که خیلی حالمو گرفت ... البته کم از این موارد ندیده بودم ها ، ولی انگار آدم این جور موقع ها که تو جو قرار می گیره ، بیشتر احساس مسئولیت می کنه!
یادم میاد ، یه زمانی ما خانوما شرممون می شد یه دسته از موهای سرمون رو ولو در حالت طبیعی و بدون آرایش نشون نا محرم چشم ناپاک تو خیابون و هر جای دیگه ، بدیم ؛
یادم میاد یه زمانی جوونای غیور جامعه شرمشون می شد به یه تیکه از موهای یه خانوم که سهوا و یا حتی عمدا بیرونه ؛ نگاه بندازن!
یادمه همه یادشون بود که نگاه خیره به نامحرم همون تیر است که از جانب شیطان رها میشه و هزارتا بلا می یاره سر طرفین!
یادمه یه زمانی موی شونه شده و مرتب و لباس اتو کشیده و صاف ، مظهر پاکیزگی و نزاکت و نظافت و نیمی از دین و هزارتا چیز خوب دیگه بود ...
یادمه ما خانوما یادمون بود که آرایش برا نامحرم هزار و یه مدل بدبختی و مصیبت می آره ...
یادمه یه زمانی در مقابل همین کشورایی که الان مظهر زیبایی و High classای هستند ، واستادیم ، اونم با چه ابهتی !
یادمه همین کشورایی که الان خواننده هاش و هنرپیشه هاش رو اسطوره ی فرهنگ و تمدن می دونیم ، اون موقع دوزاری هم نمی ارزیدن ! اون موقع نبودن ... نابود بودن ... هیچ بودن ...
مگه الان چه فرقی با سی سال پیش دارن ؟ تفاوت چشمگیری حاصل شده در کاراشون ؟ رفتارشون؟ آدماشون ؟ تمدن شون ؟
نه خیر برادر من ... نه خیر خواهر من ...
شک نکن که تو عوض شدی ! شک نکن که تو داری تمام هویتتو از دست می دی ...
اونا همون اند که بودن ، فقط دارن هدفشون رو اجرا می کنن ...
ولی خدائیش چه اعتماد به نفسی می خواد ... چه پشتکاری می خواد ... چه تلاشی ... چه همتی دارن اونور آبی ها !!!
چه اعتماد به نفسی می خواد گفتن جمله ی " فرهنگ تو ، پوچه !" به جوونای مملکتی که فرهنگشون غنی ترین فرهنگ دنیاست _ اگه اغراق نباشه !_
چه اعتماد به نفسی می خواد ، بد جلوه دادن بهترین دین خدا به ملتی که اکثریتشون مسلمونن!
چه تلاشی می خواد ...
نه ؛ فکر نمی کنم تلاش زیادی بخواد ، اصلا شاید اعتماد به نفس زیاد هم لازم نداشته باشه ...
با این وضعی که ما در پیش گرفتیم ، راحت می تونن حرفشونو ، عقیده شونو به کرسی بنشونن !
کردن یه سری اراجیف تو ذهن کسی که هر چی رو که از غرب برسه ، نیکو می بینه ، و غرب رو دایه ی مهربان تر از مادر تصور میکنه ، کار سختی نیست !
یادمه یه زمانی یه پرچم هایی رو آتیش می زدیم ....
ولی مثل اینکه همش به خاطره ها پیوست !
من دیدم که خیلی از خانوما موهای هفت هشت ده رنگ آرایش شده شونو از دو طرف اون پارچه ای که نمی دونم اسمشو چی بذارم _ و فقط بعنوان نماد حجاب!!! و برا اینکه از شر گیر پلیس خلاص شن_ استفاده شده بود ، ریختن بیرون ،
و دیدم خیلی از جوونای روشنفکر امروز _ غیور سابق!_ که روشنفکری بخوره تو فرق سرشون ، با موهای سیخ سیخ و هزارتا گردنبند و سر بند و دستبند و پا بند و انگشتونه و گوشواره و خلخال و عینک _ از دو نوع آفتابی و طبی !_ و سه چهارتا کیف و,mp5 -6 – 7 ….. 1000 mp3 player , mp4 و گوشی موبایل و تلفن ثابت و ایرانسل و بی سیم که به تیپشون آویزونه و غیره و ذلک ، با چشمانی چهارتا و گاها شیش هشت تا ، به قواره ی این خانومای با کلاس ! _ می نگرن و هر لحظه است که یکی شون از هوش بره و خانومه بیاد از رو جنازه اش رد شه!
دیدم که رو لباسا مارکا و پرچم های جورواجور بود که مثلا قرار بود جمع بشه یه زمانی!
خیلی دلم می خوا د بدونم این ملت چرا اجازه می دن اون دولت های غربی هر بلایی که دلشون می خواد سر فرهنگ غنی _ و حتی فقیر ( که محاله !) اگه فقیر باشه و مال خودمون ؛ بهتره از اینکه مثلا! غنی باشه و مال اجنبی!_ بیاره !
چرا ما از دولت و رئیس جمهور و تمام مسئولین انتظار داریم برامون لباس و مد و این جور چیزا طراحی کنن؟
چرا خودمون یه کاری نمی کنیم ؟
چرا وقتی خودمون هیچ کاری برا خودمون نمی کنیم ، از بقیه همچین انتظاری داریم؟
مگه طراحی کردن یه لباس و حتی دوختم یه لباس مطابق با آیین و سنت و دین و فرهنگ ما چه قدر هوش و منطق و عقل و فلسفه و ریاضی می خواد ؟! که از خودمون بعید می دونیم !
چرا همیشه دنبال لباس آماده می گردیم ؟ البته درسته لباس باید تو بازار باشه ، ولی حالا که نیست ، حالا که تو قحطی لباس مناسب دست و پا می زنیم ، چرا یه فکری به حال خودمون نمی کنیم؟
چرا مجبور شدیم شلوار کوتاهی رو بپوشیم که پامون از زیرش پیدا می شه ؟
چرا مجبور شدیم شال هایی رو سر کنیم که سر نکردنش ارجحه!
چرا مجبور شدیم این چکمه های تنگ رو روی شلوارهای تنگ تر بپوشیم که هر چند پوشیدگی سطحی و ظاهری داره ، ولی یه مدل دیگه روش کار شده ...
چرا منتظر می شینیم تا اونا برامون عروسک بسازن ؟ چه عروسکایی !!! باربی ای که چادر سر می کنه !!!!
چرا مجبور شدیم از خودمون بگذریم ، از فرهنگمون بگذریم ، و از همه مهمتر از دینمون بگذریم ؛ به همین سادگی !!!
یادمه یه زمانی آسمون آبی بود ...
شقایق بود و می شد زندگی کرد ...
ولی حالا شقایقی نمی بینم ... اصلا گلی نمی بینم که به زندگیش زنده باشم و زندگی کنم ...
یادمه یه زمانی اولین تصوری که از مادر و معلم تو ذهنمون می اومد ، یه خانم بود که چادر می پوشه!
یادمه یه زمانی به چهره ی شرقی و چشم و ابروهای خوش حالت این دیار می بالیدیم _ خدا رو شکر و گوش شیطون کر، دیگه این ابرو های خنجری و شیطانی و بی سروته داره از مد می افته ! خدا بعدش رو به خیر بگذرونه!_
یادمه ...
بسه هر چی یادمه ...
بهتره یادم بمونه ، به این سادگی قیافه ی شرقی خودمو ، دین عزیز مو ، کشورم رو ، عقیده مو ... نفروشم! تا دل یه عده که چشم امید به بد بختی ما دوخته اند ، خوش نباشد!
بهشتی باشید
و خدایی که در این نزدیکی است
سلام
__
* ریسمان سیاه و سفید
به من نگو که چرا از نگاه می ترسم
که از تصور روز سیاه می ترسم
مگو که سایه ی چشمم هنوز بر سر توست
که من زسایه ی خود ، گاه گاه می ترسم !
من و دو راهی چشم تو و هزار حدیث
اگر مرددم ، از اشتباه می ترسم
چه قطره ها که ز پلک تو پایشان لغزید
عجیب نیست که از پرتگاه می ترسم
تو که به عمق ٍ مثل واقفی ؛ مپرس چرا
ز ریسمان سپید و سیاه می ترسم
_ خلیل جوادی _
**به نظرم قشنگ اومد ! خیلی چیزا تو ذهنمه که بنویسم ولی فعلا سیستم نرمال نیست می ترسم قاط بزنه ! شاید وقتی برگشتم اصفهان بنویسمشون شاید هم وقتی که حس کردم کامپوترم حالش خوبه ! ولی خیلی دلم میخواد حتما بنویسمشون ... تا بعد ...
بهشتی باشید
و خدایی که در این نزدیکی است
امروز آخرین روز این ترم بود .
امروز گریه کردم ، به حال خودم ...
به حال چند نفر که خندیدند در زمانیکه باید می گریستند !
نمی دونم چرا ما هنوز نمی دونیم با یه مسائلی نمی شه شوخی کرد !
نمی دونیم با یه سری از آدما نمیشه شوخی کرد ؟
نمی دونیم که احترام استاد واجبه حتی اگه خیلی چیزا رو ندونه _ که جزء محالاته !_
نمی دونیم که قیافه ی هر کسی رو خدا آفریده و ما حق نداریم تو کار خدا دخالت کنیم.
نمی دونیم که هر چیزی و هر کاری جایی داره ...
امروز حالم بهم خورد
از دورویی و ریا...
از مظلوم نمایی ها برای جلب اعتماد ...
از ظاهر سازی ها ...
از فرار کردن ها ...
نمی دونم چرا وقتی از یکی بدمون میاد ؛ در ظاهر باهاش خوبیم ؛ ولی وقتی که نیست ؛ هر کار زشتی که دلمون می خواد رو انجام می دیم ، بهش می خندیم ، به خودش ، قیافه اش ، شخصیتش !
نمی دونم چرا این قدر پاچه خاریم ؟
نمی دونم چرا دچار اعتماد به نفس کاذب هستیم ؟ نمی دونم چرا خودمونو از بفیه برتر می بینیم به حدی که به خودمون اجازه می دیم مسخره اش کنیم ؟
نمی دونم چرا وقتی از یکی خوشمون نمیاد ، تمام بدی های عالم رو به اون نسبت می دیم ؟
نمی دونم چرا وقتی یه کاری می کنیم جرئت پاش واستادن رو نداریم؟
اگه کار درستی کردیم که نباید در بریم ! اگه اشتباه بوده ، که چرا انجامش دادیم ؟ حتما چون انسان جائزالخطاست ! چطور خودمون می تونیم هر کاری که دلمون می خواد بکنیم ، .ولی تا یکی دیکه یه کوچولو اشتباه می کنه ، می کنیمش تو بوق و کرنا ؟
و هزارتا نمی دونم دیگه که فقط با کار کوچولو به ذهنم هجوم آوردن ...
امروز گریه کردم ...
به حال خودم
و به حال تمام اون کسایی که خندیدند زمانی که باید می گریستند !
و خدایی که در این نزدیکی است
سلام
____
کلی آرزوی برف رو کردیم و بالاخره تو شب اول زمستون _ آخرین شب پاییز!_ تعداد اونایی که برف می خواستن بیشتر از اونایی که برف نمی خواستن شد و خدا برامون برف فرستاد ... واااااااای ... برف ! فکر کن !!!
امروز از ذوق دیدن برف با انرژی از خواب پریدم و زودتر از روزهای معمول رسیدم دانشکده ...
چه نعمتهایی خدا بهمون داده ها ؛ متشکرییییم!
____
فال حافظم هم این شد _ یه زمانی سلما یه فالی میذاشت تو این وبلاگ ها ؛ حالا که نیست ، خودم این کار رو می کنم !_
مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید که ز انفاس خوشش بوی کسی می آید
از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش زده ام فالی و فریاد رسی می آید
ز آتش وادی ایمن نه منم خرم و بس موسی آنجا به امید قبسی می آید
هیچ کس نیست که در کوی تواش کاری نیست هرکس آنجا به طریق هوسی می آید
دوست را گر سر پرسیدن بیمار غم است گو بران خوش که هنوزم نفسی می آید
خبر بلبل این باغ بپرسید که من ناله ای می شنوم کز قفسی می آید
یار دارد سر آزردن حافظ یاران
شاه بازی به شکار مگسی می آید
خدایش بیامرزاد ؛ اینقدر پیچونده که ما بالاخره نفهمیدیم چی شد ...
مژده
؟ موسی
؟!!!!!!! هیییییییییییییییی!
باز کی بود ؟ مگس کی بود ؟ بلبل کجا رفت ؟ حافظ این وسط چه نقشی داشت؟! _ ولی هر نقشی داشت ، خداییش خوب اجرا کرد!_
جدای از این شوخیها ؛ شب خوبی بود ، فال خوبی هم بود ؛ خوشمان آمد !
____
*** این پست هم همینجوری از سر بیکاری نوشته شد ؛ حسش نیست برم خوابگاه ، میخوام تو برف باشم ...
**بالاخره شهر همیشه بارونی ولی قشنگم ، منو طلبید و اگه خدا بخواد رفتنی شدیم ...بعد از دقیقا دو ماه و هفت روز چشمشون به جمال ما روشن میشه ! بابا خسته شدم بس که تو خوابگاه بودم ، اصلا دیگه نمی دونم چه جوری باید تو خونه زندگی کنم !!!
* سعی می کنم پست بعدی رو مثل یه دانشجوی عاقل و بالغ و موفق بنویسم _ بعید می دونم ؛ هم خودم ، هم دوستان !_ ولی خدا رو چه دیدی !؟
بهشتی باشید
| Design By : Pichak |
