دلم از غربت سنجاقک، پٌر
باز هم تا دلم از همه می گیرد و کتاب ها به نظرم پر حرف می شوند و حوصله ی هیچ کسی را ندارم، و زورم هم به کسی نمی رسد، می آیم سراغت... تو، توی آن لباس سفیدِ برازنده ات ایستاده ای آن دور ها و همین طور که دستهایت را از جیب های شلوارت بیرون می آوری، به رویم لبخند می زنی... و من همین طور که اشک می ریزم و دوان دوان به سمت تو می آیم، لبخند پر از آرامشت را می بینم ... به تو که می رسم چشمهایم را می بندم و تمام ناراحتی هایم را مشت می کنم توی دستهایم... می گویی بده شان به من... مثل بچه های تخس مشتهایم را به سر و سینه ات می کوبم... آنقدر توی گوشم حرف های خوب می زنی که آرام می شوم... بعد کلی می خندانی ام و خیالت که از از ته دل بودن خندیدن هایم راحت می شود، می آوری می گذاری ام توی اتاقم و می روی...
/Happy.gif)
تو مال خودِ خودِ منی؛
توی خیال هایم _ حداقل_
و توی خیال های خودت _ می دانم _
همین است که به عددها و ترم ها و پول ها فکر نمی کنم؛
و با حرف هایت از ته ته ته دلم می خندم،
و با دل گرمی هایت، گرم می شوم،
و با خدایت، امیدوار می شوم ...
خدای تو از خدای من مهربان تر است
خیلی مهربان تر
خودت هم از من خوب تری
خیلی خوب تر
تو مال خودِ خودِ منی؛
خوووووبِ من!

*** جزء "هویجوری نوشت ها" و عجله ای بود.
**انگار من تو فرجه ها خیلی پر کار شدم، نه؟
* فک نمی کردم استفاده کردن از شکلک به همین سادگی باشه، داره خوشم میاد :-D
![]()
می خواهمت چنان که شبِ خسته، خواب را
می جویمت چنان که لبِ تشنه، آب را

نشسته ام میان کتابها. یک چشمم به صفحه ی کتاب است و با چشم دیگرم حجم مطالب نخوانده را بررسی می کنم که یادِ تو پاورچین پاورچین وارد لحظه هایم می شود... خودم را می زنم به آن راه و چشمم را روی کلمه ها متمرکز می کنم... با این کارها می خواهم خودم را گول بزنم که نه بابا و از این خبر ها نیست و خیالش هم محال است و چه و چه... اما طاقت نمی آورم. از روی صندلی بلند می شوم. یک نگاه به گوشی ام می اندازم و باز هم برای اینکه خودم را گول بزنم می گویم: وای چه زود می گذرد زمان! که مثلا فقط برای دیدن ساعت به گوشی ام نگاه کرده ام...
هنوز دو ساعت هم از رفتنت نمی گذرد که بی تابی هایم شروع میشود. اصلا همه اش تقصیر خودت است. آدم هم اینقدر خوب می شود مگر؟ همه که جنبه ی این همه مهربانی را ندارند. لوس می شوند و روز به روز کودکانگی هایشان بیشتر می شود _خودم را می گویم ها_ حداقل دو سه ماه یکبار، یک داد و هوار به پا کن ، آدم خجالت نکشد از کارهای خودش ... اصلا اینها هیچ ... یک بهانه ای، گیری، نقی _ از همان ها که خودم روزی چندتایشان را الکی الکی تقدیمت می کنم _ جور کن، آدم شرمنده نشود... این کارها را که می کنی توقعم بالا می رود ها... گفته باشم!
بیتابم آنچنان که درختان برای باد
یا کودکانِ خفته به گهواره، تاب را

صدا کن مرا؛
صدای تو خوب است...{قلب های پی در پی}
* چرا شکلک که می ذارم، نشون نمی ده {گریه های سوزناک}
* یهویی اینو نوشتم. همین جوری ... اصلا فک نکنید خبریه ها {چشمک مشکوک}
* کامنت دونی این پست بسته است.
* عکسم تکراری شده بود. عوض کردم. البته این دیگه خودم نیستما {لبخند دندان نمااااا، اونم چه نماااااایی}
شهر کتاب هم دارد برای خودش جنگل*ی می شود توی زندگی ام ...تا دلم می گیرد و اشک هایم می آید دم مشکم، سر از آنجا در می آورم. رفته بودم کتاب ها را ببینم که شاید بتوانم این بغض کهنه را لا به لایشان جا بگذارم که طبق عادت مالوف دست پر برگشتم... انگار نه انگار که همین پریروز ها نمایشگاه بودم و هرچه کتاب می خواستم، خریده بودم. نشسته بودم به خالی کردن پاکت ها، که یک کارت ویزیت آموزش سه تار آمد توی دست هایم... دلم گرفت و بغضم تا دم نگاهم آمد. یادم افتاد که کوک دوم سه تارم چند وقتی می شود که شکسته است. دلم یک هویی برای سازم تنگ شد. دبیرستانی که بودم همه ی غصه هایم را توی گوشش پچ پچ می کردم و او هم کلی با نواهایش دلداری ام می داد. چند ترم هم تا اصفهان برده بودمش. اما همت نداشتم تا حوزه هنری بروم و پی اش را بگیرم.
کتاب ها را گرفتم توی بغلم و آمدم بالا. توی راه پله ها صدای جیک جیک جوجوها _ که به یاد کودکی هایم خریده ام و توی پارکینگ ولشان کرده ام _ می آید. کتابها را میگذارم وسط راه پله ها. می دوم پایین و می گذارمشان توی جعبه ی کفشی که تازه خریده ام. می آورمشان توی اتاق خودم...جعبه را گذاشتم کنار در و کتابهایم را به زور توی کتابخانه ی فسقلی ام جا دادم ... سه تارم را از آن پشت ها کشیدم بیرون و خاک هایش را پاک کردم و باز گذاشتم سر جایش... در جعبه را برداشتم... جوجو ها خوابشان گرفته بود انگاری... یکیشان را گرفتم توی دستم. آن یکی با جیک جیک هایش اتاقم را گذاشت روی سرش... برش گرداندم پیش دوستش...
بغضم ترکید.
![]()
___
* اسم یه کتاب فروشیه ... دلم که می گرفت میرفتم اونجا.
| Design By : Pichak |

