دلم از غربت سنجاقک، پٌر
و خدایی که در این نزدیی است
سلام
___
در ! چه فداکار است این در که تنها و به دور از همدمش، در برابر این آدم ها مقاومت می کند!
نزدیکش می شوم. سلام میکنم ، حالش را می پرسم و از سر صمیمیت ، به آرامی دستش را می فشارم. دلش پر است. لب به شکوه می گشاید که دوستش را در ورودی اتاقی دیگر گماشته اند و چند وقتی است که محکوم به تحمل جدایی ابدی شده اند ... دلم می گیرد و فقط می گویم : متاسفم! چشمان گیرایش به لبخندی باز می شوند . با طمانینه کنار می رود و مرا به داخل اتاق دعوت می کند تا تنهایی اش را با من قسمت کند .
داخل می شوم. خیرگی نگاه دو جفت چشم شاد را از جایی نزدیک انگشتان پا ، بر خود احساس می کنم. سرم را پایین می گیرم. دمپائی های زردم با لبخندی فاخر ، با هم بودنشان را به رخم می کشند. لبخند تلخی تحویلشان می دهم و همان جا میگذارمشان ...
سرم را بالا می کنم. یخچال سردش شده است. رنگش پریده و سفید شده است اما دم بر نمی زند. می روم درجه اش را کم کنم که نگاهم به گیلاس های زرد و سفید می افتد. چقدر تعدادشان زیاد است اما بیچاره ها هر لحظه مجبورند با یکی از دوستانشان خداحافظی کنند. تصمیم می گیرم کاری بهشان نداشته باشم. مثل اینکه زیادی بهشان نگاه کردم ، گونه هایشان از شرم سرخ شده است. دستی به روی یخچال می کشم تا گرم شود. تشکر می کند.
خرس عروسکی صورتی روی یخچال خوشحال به نظر می رسد. گوشم را نزدیکش می برم تا از خوشحالی اش بشنوم. می گوید گاو بادکنکی با او آشتی کرده است. نگاهی به گاو بادکنکی می اندازم . به نشانه ی تائید سر تکان می دهد. از خوشحالیشان ، شاد می شوم...
تخت ها برخلاف دیروز ، تنها خوابیده اند . کتاب های توی قفسه ، مشاعره راه انداخته اند. می گویم : آرامتر ! مبادا تخت ها بی خواب شوند. ساکت می شوند و بعد از چند لحظه پچ پچ هایشان را از سر می گیرند.
آه! صندلی را ببین! مثل همیشه از خستگی ؛ همانطور نشسته کنار در بالکن ؛ خوابش برده است . روزنامه را از دستش می گیرم ؛ عینکش را از چشمانش بر می دارم و ملحفه ای می اندازم رویش تا سرما نخورد!
ساعت رو میزی عنق و عصبانی در شتاب است... بیچاره حق دارد ، چند روزیست دوستش _ ساعت بند آبی خودم _ در بیمارستان بستری است ... نمی دانم چش شده بود که زود خسته می شد . ساعت رومیزی تحمل این همه تنهایی را ندارد . شاید می خواهد زودتر به صبح برسد تا شاید دوستش به اتاق برگردد...
جلوتر می روم. چوب لباسی هم تنها شده است. سراغ دوستانش را می گیرم. انگار لباس ها ؛ بند ِ توی بالکن را به او ترجیح داده اند. ناراحت است. کمی با هم درد دل می کنیم و او کم کم خوابش می برد.
دستم را روی شانه ی در ِ بالکن می گذارم و به سمت چهارچوب هلش می دهم. چه خواب سنگینی دارد این در ، که با سر و صدای لباسهای خوشحال روی بند که در باد دنبال هم گذاشته اند ، بیدار نمی شود.
باد دو قسمت پرده را از هم جدا کرده است. به هم نزدیکشان می کنم تا حد اقل این دو ، احساس تنهایی نکنند. به نشانه ی ادب تکان ملایمی به سرو گردنشان می دهند. چه کم حرفند این دو دوست !
قالی زیر پایم این پهلو به آن پهلو می شود و به سمت دیگر می خوابد. انگار کمی تند راه می رفتم . نزدیک بود بیدارش کنم. اگر بیدار می شد ، مثل صبح غر می زد.
دستگاه پخش سی دی ، مثل همیشه پر انرژی و قبراق آماده ی حرف زدن است، اما گوشی برای گوش دادن به حرف هایش نمی یابد. این پا و آن پا می کند که برای من حرف بزند؛ ولی من حوصله ی شنیدن حرفهای تکراری اش را ندارم.
چند سی دی خسته و بی رمق روی میز ؛ دنبال جای مناسبی برای خواب می گردند . یکی شان با صدایی گرفته از من می خواهد چراغ را خاموش کنم .
نگاهی به مهتابی می اندازم . چه معنوی به نظر می رسد . دارد پیر می شود ، کاش می شد کمتر از او کار بکشم. رخصت می خواهم . لبخندی بزرگ منشانه می زند و پلک هایش را بر هم می گذارد . خاموشش می کنم.
حالا فقط نور کمی از بالکن به داخل اتاق می تابد. کتاب زبان شناسی روی زمین افتاده است . چند وقتی بود ندیده بودمش ، چاق شده است انگار ! باهم قهر هستیم ، البته تقصیر خودش بود ، طوری حرف می زد که من نمی فهمیدم و اعصابم خرد می شد. حالا مترصد فرصتی برای آشتی است . دارد زیر چشمی نگاهم می کند . شاید فردا با او آشتی کنم.
گوشی موبایلم هم روی زمین خوابش برده است . چند وقتی است کم حرف شده . دلم برایش می سوزد ! قدیم ها بیشتر حرف می زد و اگر به حرفهایش گوش نمی دادم؛ برایم می نوشت تا بخوانم . اما این روز ها ...
ببعی ؛ با آن چشمهای مهربان و ساده اش نگاهم می کند. او هم دلش برای دوست تنگ شده است . می گذارمش روی تخت ِ دوست تا خوابش ببرد.
خوابم می آید ... شب از نیمه گذشته است ... هنوز از لای در باد به داخل اتاق سرک می کشد . می گویم : اگر کاری نداری ، بگذار بخوابم ... شب به خیر کوتاهی می گوید و مثل یک بچه ی مودب می رود بیرون و در ِ بالکن را پشت سرش می بندد.
در ؛ اما ، هنوز بیدار است . هنوز هم به دوستش فکر می کند ... می گویم : نمی خوابی؟ سری به نشانه ی نفی تکان می دهد ... دیگر حتی لباس ها هم رو بند خوابشان برده ؛ اما ، در ...
یک شب بخیر آهسته می گویم . جوابم را با نگاهی غمگین می دهد
و می روم تا در دریای همیشه آرام تختم غرق شوم ...
فکر ِ در یک لحظه از ذهنم جدا نمی شود.
____
بهشتی باشید
| Design By : Pichak |
