دلم از غربت سنجاقک، پٌر
به نام خدا
*برای پری تمام قصه های کودکانه ام*
نه آنقدر که خیلی ها را می ستودم در تو اغراق می کنم و نه آنقدر که خیلی ها کودک فرضت می کنند؛ اجحاف... آری؛ تا کنون تمام قوانین طبیعت در من و تو نقض شده است
این بار، من کودک بودم و تو فرشته _ راستی فرشته ها جنسیت دارند؟ _
من که این طور فکر نمی کنم؛ اگر هم داشته باشند برای من فرقی نمی کند، تو باز هم فرشته ام می مانی.
ببینم "شما ها" انگلیسی هم بلدید؟ کانوتیشن می دانی چیست؟
تنها کلمه ای که با شنیدن نامت به ذهنم می آید ماه است.
آهان ... یک چیز دیگر... فرشته اسمت است یا شغلت؟
(وقتی قبول کردی فرشته ی این بازی کودکانه شوی باید فکر اینجاهایش را هم می کردی دیگر)
و حالا ؛
گذشته از تمام این پریشان گویی ها ؛
روزی به تو خواهم گفت که از روزی که به خدایت سپردم چقدر " دل به راه " فرشتگی هایت مانده ام

یا حق
و خدائی که در این نزدیکی است
*برای فرشته ی بیست ساله ای که به لطف قلب پاک درخت توت حیاطمان حضور چند ماهه اش را مغتنم شمردم*
آن روز ها که تو تازه بال هایت را گرفته بودی روی سرم ؛ حرف هیچ کس را باور نمی کردم و همه در نظرم دروغگو شده بودند، آنقدر برای از دست رفتن از دست رفتنی ها اشک ریخته بودم که دیگر اشکی نمانده بود برایم....
آن روز ها هیچ کس اجازه نمی داد دوست ترش بدارم ...
آن روزها قلبم زخمی زخمی بود.
و تو چه سخاوتمند بودی که دل پاکت را به من بخشیدی و دل هزار وصله ی مرا برای خودت برداشتی...
دیروز؛ از همه گذشتم، دیروز همه چیز و همه کس را گذاشتم و گذشتم ، دیروز تمام خاطرات خوب و بدم را پای همان درخت توت خاک کردم و آمدم؛ اما نتوانستم از تو بگذرم که تنها نگاه بود و تبسم میان ما ... و من گذشتن از این عزیزترین خاطره را نتوانستم...
خداحافظی رشته می گسلد... خداحافظی نکردم ... نتوانستم ...
آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست
حق با سکوت بود صدا در گلو شکست
آن روز های خوب که دیدیم خواب بود
خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست
فرصت گذشت و حرف دلم نا تمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست
تا آمدم که با تو خدا حافظی کنم
بغضم امان نداد و خدا ... در گلو شکست
یا حق
| Design By : Pichak |

