سفارش تبلیغ
ساعت مچی smart
اسفند 1389 - دلم از غربت سنجاقک، پٌر

دلم از غربت سنجاقک، پٌر

   1   2      >

هو


نمی دونم چرا این روزا ادبی نوشتنم نمی آد... با این که چند روز اخیر از قشنگ ترین و خاطره انگیز ترین و شاد ترین و (همه کلمه های خوب) ترین زندگیم بود، اما تا میرم پست مربوطه رو بنویسم دچار هیجان مفرط میشم و نمی تونم آروم بشینم بنویسم... انگار آدم غمگین که باشه بیشتر مینویسه، نه؟ شایدم من این مدلی ام... بهر حال این احتماااالا  آخرین پستمه که در سال 1389 خورشیدی می نویسم و حدس می زنم یکمی طولانی تر از نوشته های قبلیم بشه...اول یکمی از سالی که گذشت می نویسم...


عیدش که کاملا تکراری گذشت،سیزده فروردین رو تو اتوبوس که میرفتم دانشگاه با جمعی از هم وطنان عزیز در کردمپوزخند یادمه وقتی رسیدم، تو اتوبوس شرکت واحد با یه خانم خیلی خیلی پیر که می گفت نوه ی یکی از قاجاری هاس آشنا شدم... حتی آدرس خونه اش رو هم بهم داد ( فک کٌـــــــٌـــن، تو اصفهاااااان یکی ازت دعوت کنه بری خونش!!! خیلیه هااااا پوزخند )


اردیبهشت رو با دوستم و خانوادش رفتیم مشهد که خیلی خوش گذشت؛ اما به نمایشگاه کتاب نرسیدم و حیف شد... ان شاء الله امسال می رم دلی ازعزا در می آرم... بعدش هم که آخر اردیبهشت هلک هلک پاشدم اومدم اینجا کنکور دادم و  از اونجا که دیگه جا برا غیبت کردن نداشتم و صد در صد حذفم می کردن، سه سوته برگشتم  ( یاااادش به خیر ... چقد کلاسا رو میپیچوندم... یه ماه اول ترم رو نرفته بودم و تا آخر بهمن که کنکور بود موندم خونه... بعدشم که برا عیدم چند روز تعطیلش کردیم... بعد از عیدم که برا مشهد کلللی غیت کردم... همینجوری هم هر وقت حوصله نداشتم کلاس نمیرفتم پوزخندو ... آخرش هم استاد آزمون سازی گییییییییر داده بود که حذفی و باید از رئیس دانشکده نامه بیاری و ایناااا... ). تو اردیبهشت یه اتفاق خوب دیگه هم افتاد. نتیجه کنکور سراسری اومده بود و از رتبه ام شدیدا راضی بودم و یه عالمه انرژی بم داد.


خرداد با دلهره همراه بود... کلی درس نخونده داشتم که جزوه هیچکدومشون رو هم نداشتم... از طرفی هم باید برا خداحافظی از دوستام آماده می شدم، یه جوری که لحظه ی آخر اشکم در نیاد... آرزوم بود که خرداد هم زودتر بگذره و بریم خونه و دیگه برنگردیم... رو مقواهای آبی و سفید کنار تختم مث زندونی ها، چوب خط می کشیدم... با بچه های کلاس هم دم آخری مهربون تر شده بودیم و پشت دانشکده بساط هندونه راه می انداختیم و مقدمات جشن فارغ التحصیلیمونو آماده می کردیم... آخرین امتحانمون نثر پیشرفته بود... هیچ کس نمی تونه حس کنه وقتی امتحانام تموم شد چقد خوشحال بودم و احساس سبکی می کردم...


اول تیر جشن فارغ التحصیلی مون بود و خیلی خوش گذشت... همه خداحافظی کردیم و با هم اتاقیها رفتیم خونه یکی از بچه ها ... فردای اون روز هر کسی رفت سمت زندگی خودش... من چند روزی مهمون دوستم و خانوادش بودم و بعد اومدم خونه... تیر در گرما و مطالعه گذشت.


مرداد رفتم دنبال کارهای فارغ التحصیلیم... زود برگشتم ... همش منتظر نتیجه کنکور بودم...


شهریور رفتم دنبال مدرک موقت ... این دفعه فاطمه و عاطفه رو هم دیدم ...نتیجه کنکور اومد و من هم همین دور و برا قبول شدم و روز شماری می کردم که کلاسا زودتر شروع شه...


مهر رو با انرژی وصف ناپذیری شروع کردم... هر روزاطلاعاتم رو بیشتر کردم... اتفاق خاصی نیفتاد... آبان و آذر هم همینطور... تنها اتفاقی که به نظرم این روزهامو از روزهای اول سال متمایز می کنه ، اینه که اینجا حتی یه غیبت هم ندارم ... جزوه هام کااااااامله و کلی شادم سر کلاس...


دی ماه خیلی سخت بود... سرد... مینی بوس... بارووووون... امتحانای ترم... چتر... نمازخونه دانشکده ... خلاصه اینکه ترم یک رو به نحو احسن و با کلی نمره ی خوب پشت سر گذاشتیم ...


از 23 بهمن ترم دو شروع شد و تا همین امروز هم داشتم جزوه های پاکنویس نشده مو مرتب می کردم که کارام به سال جدید موکول نشه...


اسفند خوبی داشتم... و روز 23 و 24 این ماهو هیچ وقت فراموش نمی کنم...


.....


خب اینم از خلاصه ی سالی که گذشت... اول از همه خدا رو شکر می کنم برا همه چی ، و بعد برای سال 90 همه ی دوستان خیر و شادی و سلامتی آرزو می کنم... شما هم وسط دعاهاتون هر جا جا خالی موند ؛ اسم منو بگید... یادتون نره هااااااااا پوزخند


*پیچک هنوز فیلتره و نمیتونم اون قالبی رو که برا عید در نظر گرفته بذارم. از خود پارسی بلاگ هم هر قالبی که خوشم میاد آهنگ داره، که آهنگشو دوس ندارم... بلد هم نیستم که چه جوری آهنگه رو از قالب حذف کنم... این شد که با قلبی فشرده، به این قالب رضایت دادم دلم شکست


* احتمالش هست که یه چیز دیگه بنویسم و این آخریش نباشه... شاید هم ننویسم گیج شدم


بهشتی باشید


نوشته شده در شنبه 28/12/89ساعت 9:10 عصر توسط مائده نظرات ( ) |

امروز از اعماق وجودم دلم یه خواهر بزرگتر خواست ترسیدم


نوشته شده در سه شنبه 24/12/89ساعت 10:50 عصر توسط مائده نظرات ( ) |

این یادداشتو بعدا می نویسم... فقط خواستم تاریخش برا امروز باشهدوست داشتن


نوشته شده در دوشنبه 23/12/89ساعت 11:17 عصر توسط مائده نظرات ( ) |

دارم وبلاگ می تکونم ... تا اطلاع ثانوی بهم ریخته و شلوووووووغه اینجا ...


_____________


*** الان ساعت 2:06 پس از نیمه شبه و من درحال پیدا کردن یک قالب خوش آب و رنگ برا عید هستم. نیست هر چند روز یه بار قالبو عوض می کنم! با کمبود قالب مواجه شدم. ای بابا... یه خط نوشتم، سه تا "قالب" توش به کار بردم. پوزخند


**یه عنوان جدید هم می خوام.


*یکمی هم تو آرشیو دست بردم چشمک


___________


ساعت 2:21 کماکان پس از نیمه شب. یه قالب دیدم هوش از سرم پرید... نتونستم ازش بگذرم ... البته بعید می دونم شما ها با اینجانب هم سلیقه باشید. ولی می ذارمش تا یکی مناسب عید پیدا کنم.


__________


ساعت 2:37 هم اکنون اومدم پست ها رو دسته بندی موضوعی کنم، که انگار قالب های پیچک با این حرکت سازگار نیستن. دسته بندی هامو نشون نمی ده. دلم شکست


__________


دوشنبه ساعت 14:21


بسلامتی و مبارکی پیچک هم فیلتر شد!!! عکس قالبم نشون داده نمی شه دعوا


نوشته شده در یکشنبه 22/12/89ساعت 4:17 عصر توسط مائده نظرات ( ) |

دوست، واژه است


واژه ای که از لب فرشته ها چکیده است


دوست، نامه است


نامه ای که از خدا رسیده است


نامه ی خدا همیشه خواندنی است


توی دفتر فرشته ها


واژه ی قشنگ دوست ماندنی است


×


راستی دلت چقدر


آرزوی واژه های تازه داشت


دوست گلت رسید


واژه را کنار واژه کاشت


واژه ها کتاب شد


دوستت همان دعای توست


آخرش دعای تو


مستجاب شد


( از کتاب چای با طعم خدا نوشته ی خانم عرفان نظرآهاری)



جای تو خالیست؛


_از خیلی وقت پیش ها که رفتی... کم کم _


توی زندگی ام.


 


نوشته شده در چهارشنبه 18/12/89ساعت 7:53 عصر توسط مائده نظرات ( ) |

این روزا خییییییییییلی بیشتر ازقبل به اینجا سر میزنم... یه پست از تو آرشیوم در آوردم... تاریخش دقیقا مال یکسال پیشه...


هنوزم حال و هوای اون روز به سراغم میاد


لطفا نظراتتونو برا همون پست بذارید که پایین همین صفحه است


نوشته شده در جمعه 13/12/89ساعت 3:16 عصر توسط مائده نظرات ( ) |

یه جور عجیبی جوجو هارو دوس دارم دوست داشتن


 




 


 


نوشته شده در پنج شنبه 12/12/89ساعت 8:41 عصر توسط مائده نظرات ( ) |

دوتا از ویژگیهای کمی تا قسمتی عجیبم این روزا ذهنمو به خودشون مشغول کردن:


× دیروز یکی از همکلاسیهام کتابمو گرفت که یه نگاهی بش بندازه و بعد پسم داد... من هم طبق بررسی موشکافانه ای که از کتاب به عمل آوردم ، دریافتم که گوشه ی دوتا از برگه های کتاب یه کمی خم شده... چششششششمتون روز بد نبینه عصبانی شدم!عصبانی شدم!عصبانی شدم!


نترسید کار خاصی نکردم چشمک


 فقط در درونم خیلی عصبانی شدم... تو راه که بر می گشتم هی سعی کردم با او دوتا "تای مختصر" کنار بیام... اما شب خوابم نبرد تا اینکه پاشدم اون دو صفحه رو اتو کردم و خوابیدم!!!


× دیگه هم اینکه از چیزایی که با کلی علاقه می خرم و کللللللی دوستشون دارم خیلی کمتر از بقیه چیزام استفاده میکنم... چون دلم میخوا همیشه داشته باشمشون... حالا اینا که خودم میخرم هیچی... خدا نکنه اون چیزا یادگاری باشن از یه عزیز... اون موقع حتی تردد از کنارشون هم برای همگان ممنوع میباشدپوزخند 


چمه به نظرتون ؟


 خوب میشم؟ یا رفتنی ام؟ بلبلبلو 


نوشته شده در سه شنبه 10/12/89ساعت 8:25 عصر توسط مائده نظرات ( ) |

این جا پر از کتاب و من


که تاب عشق ندارم...


چه قدر جای تو خالی است،


بین این همه کتابِ بی تاب


کـــِــ ...


کِی بر می گردی؟


نوشته شده در شنبه 7/12/89ساعت 1:53 عصر توسط مائده نظرات ( ) |

به خودم شک دارم


با این لبخندهای مرموز گوشه ی لب


هر کسی باشد شک می کند پوزخند


نوشته شده در شنبه 7/12/89ساعت 1:50 عصر توسط مائده نظرات ( ) |

   1   2      >

Design By : Pichak