دلم از غربت سنجاقک، پٌر
و خدایی که در این نزدیکی است
اصلا حوصله ندارم
بشدت غمگینم
حتی یه نفر هم رو این کره ی خاکی پیدا نمی شه که برا گوش کردن به من وقت داشته باشه
این آدما که من می بینم حتی برا خودشونم وقت ندارن
خودشونم فراموش کردن
آخرش طاقت نیاوردم و با نیمکت فلزی زرد حیاط دانشکده برای لحظه ای هق هق دوست شدم
* هرچی فکرشو می کنم می بینم این استاد بد جوری منو شناخته!!! اونقد که کاملا متوجه می شدم داره یسری حرفا رو در جواب یه نفر دیگه، اما مستقیما به من می زنه!!! خیلی آدم ماهیه!!! بقول خودم خیلی آدمه!!!
یا حق
و خدایی که در این نزدیکی است
این قطعه رو در روز تولدم خطاب به خودم _ که از تو آینه بم نگاه می کرد_ نوشتم . حالا همینجوری یهویی گفتم بذارمش اینجا:
...
دلتنگ ِ مغمومم!
حامی لحظه های ناکامی ام!
نگاهت را که به من می سپاری،
حرف که نمی زنی،
دلم می ریزد
حداقل بگذار من سر صحبت را باز کنم
چشم های مبهوت ِ محزون!
لب های همیشه باز به هیچ!
نگاهم که می کنی، در آشنائی بی حد و حصر چشمانت فرو می روم
از چه می ترسی؟
دختر ِ باران گریز ِ پاییزی!
ابرو کمانِ سر بر آسمانِ من!
هستی دردناک هم که باشد گذشتنی است.
یا حق
و خدایی که در این نزدیکی است
چند روزیست که دلم ؛ بهانه می گیرد
یا نه ؛ شاید هم بی بهانه، می گیرد
حتی گاهی وقتا بی بهانه می گرید...
دیگر تحمل این جلد آرام و صبور را ندارم
دلم می خواهد بزند به سرم!
دلم ، می خواهد پر باز کند
دلم ، می خواهد پرواز کند
از این همه پروا کردن خسته شده ام
از این همه سکوت کردن خسته شدم
دلم می خواهد بگویم
امان از دست این یکسو نگر ِ محافظه کار که دائم با آرنجش می زند به پهلویم
امان از این حضور اضافی که منطق صدایش می کنند.
با پای دل قدم زدن آن هم کنار تو
باشد که خستگی بشو شرمسار تو
در دفتر همیشه ی من ثبت می شود
این لحظه ها عزیز ترین یادگار تو
*محمد علی بهمنی*
| Design By : Pichak |
