دلم از غربت سنجاقک، پٌر
و خدایی که در این نزدیکی است
سلاااااام
من واقعا نمی دونم چم شده که اینقدر دیر به وبلاگم سر می زنم ! خدا از سر تقصیراتم بگذره ... یه زمانی خیلی به اینجا نیاز داشتم و داشتم خوب پیش می رفتم که یهو یه دست انداز غافلگیرم کرد و بریدم ! من هم حساس...
و اما اکنون ؛
دیگه خدا رو شکر آخر سالی مشکلها تا حدود قابل توجهی حل شده و تا اطلاع ثانوی اعضای محترم و مظلوم اتاق _ که علیرغم همبستگی داخلی ؛ شر دشمنان خارجی دومنشونو گرفته بود _ از هرگونه مشکلی مشابه مشکلات پیشامد کرده ، در امانند!
حالا چندتا خبر ؛ خاطره ؛ یادداشت ... می نویسم دیگه ... همین جوری !
____
* دفتر فروش بلیت دانشگاه خبر داد : " اتوبوس ها جا ندارند ." علیرغم این خبر داغ و موثق شواهد حاکی از آن است که افرادی چند ،با یک تلاش چند ثانیه ای موفق به گرفتن صندلی های ردیف جلو اتوبوس شدند!با تشکر از شرکت مخابرات به خبر بعدی توجه فرمائید!
*پنج شنبه گذشته اعضای محترم اتاق ، با وضع تاسف برانگیزی در نهایت غم و اندوه با دلتنگی هر چه تمام تر از هم خدا حافظی کرده و سال خوشی را برای هم آرزو کردند . یکی از اعضای اتاق پس از طی مسیری نسبتا طولانی به سمت شهر خویش ، از جا ماندن شکلات 20 هزارتومانی اش در یخچال همیشه پر خوابگاه خبر داد و مسئولیت نگهداری از شکلات مذکور در ایام نوروز به یکی دیگر از هم اتاقی ها واگذار شد !
* در پی خداحافظی از اعضای سر خوش اتاق و وارد شدن به منزل یکی از آشنایان برای اقامت یک روزه ، در حالیکه پاسی از شب می گذشت ؛ یکی از دوستان ، جا ماندن برگه هایی حیاتی در خوابگاه تحویل داده شده را به اینجانب خاطرنشان کرد و علیرغم پی گیری های مکرر و تماس های شبانه با خوابگاه مذکور؛ موظف شدیم قبل از شروع ساعت اداری ، خود را با آن محل رسانده و برگه ها را تحویل بگیریم.
* هم اکنون با خبر شدم ، یکی از هم اتاقی ها که از واجدین شرایط مرخصی از دانشگاه بودند و در پی تلاش های بسیار ؛ موفق به اخذ مدرک مرخصی یک ترمه از دانشگاه شده بودند ، ترم آینده به خوابگاه باز خواهند گشت !برای این هم اتاقی عزیز هم سال خوشی را آرزومندیم ...
تا بخش بعدی خبرها ؛ خدا نگهدار
بهشتی باشید
و خدایی که در این نزدیکی است
سلام
یه چند روزی می شد که تو محوطه ی دانشکده خیمه به پا کرده بودن و یکی که نه ؛ چند تا از بروبچز دست اندر کار مراسم قبل از اربعین بودن و به تبعیت ما هم بی نصیب نموندیم ، صبح دیروز کلاس داشتیم ؛ وقتی که اومدیم خوابگاه و تصمیم گرفتیم برگردیم تا از مراسم یه چیزی هم قسمت ما بشه ... خلاصه عزم رو جزم کردیم و رفتیم خیمه دانشکده ی زبان های خارجه ی دانشگاه اصفهان !!! و چه حس خوبی بهت دست می ده وقتی آدمها رو با ظواهر مختلف یک دل می بینی ؛ اون وقته که حسودیت می شه و آرزو می کنی کاش یکی از اونا بودی ؛ که با یه دل پاک کارهای خیمه رو تا آخرش پیش بردن ! اول که رفتیم ؛ حس عجیبی داشتم ، حس می کردم بچه ها نمی خوان کسی رو به جمع پاکشون راه بدن ؛ شاید هم ما لایقش نبودیم ... حسابی حالم گرفته شد ... ولی وقتی مراسم تموم شدم ، کم کم راضی شدن که یک کوچولو از ثواب هاشونو با ما تقسیم کنن و کلی دل مونو شاد کردن ... خلاصه یه چند ساعتی تو اون جو صمیمی مشغول باز کردن پرچم های سبز و قرمز و مشکی بودیم ولی گذر زمان اصلا احساس نمیشد ... خیلی عجیب بود ...خیلی خوب بود ... همه بدون تکلف کار میکردن و من عاشق بی ریا بودن این گروه شده بودم ... حتی نگاه کردن به این جمع ده پونزده نفره هم به من آرامش می داد ؛ چه آرامشی ...
یکی از اتفاقای قشنگ بعد از زیارت عاشورا این بود که به فاطمه ها و زهراها و ... قرآن می دادن ؛ و من_ که اسمم جزء این اسمهای قشنگ نبود_ هم دلم یه یادگاری از این روز قشنگ می خواست ، و خدا چه حالی به من داد وقتی که اسممو گفتم و خانومی که قرآن می داد ، گفت نمی تونه از اسمم بگذره و به من هم یکی از همون قرآن ها رو داد ! خیلی خوب بود ... خیلی قشنگ بود ... و اون خانم چه خوب تونست کلی حس خوب رو تو دل من زنده کنه ...
چه قدر قشنگه وقتی می بینی استادی که اونقدر ادعاش میشده هم در ردیف تو نشسته وزیارت عاشورا میخونه ، چه قدر زیباست وقتی همه رو در کنار هم می بینی که در عین اینکه بینشون کلی اختلاف سلیقه هست ، با صبوری خیلی وقتا به نفع هم می رن کنار ، خیلی وقتا از خودشون میگذرن ، خیلی وقتا گذشت می کنن و ...
آخر کار هم یه قرآن ؛ یه کتاب دعا ، چند تا کیک و یه سیب خوشبو و از همه مهم تر یه دل که حس می کرد آروم آرومه و کلی دوست پیدا کرده و با یه عالمه آدم خوب آشنا شده که می تونن روش تاثیر بذارن برگشتم خوابگاه !
بهشتی باشید
| Design By : Pichak |

