دلم از غربت سنجاقک، پٌر
و خدایی که در این نزدیکی است
سلام
____
دوست من ؛
همیشه دوست من است ،اما؛
گاهی ناراحت می شود
گاهی کم حرف می شود
گاهی مدارا می کند
گاهی می گرید
گاهی می خندد
و گاهی تناقض عظیمی است میان چشمان غمگین و لبخندش و من ، مثل همیشه حرف چشمهایش را باور می کنم...
***
من ؛
دوست دارم همیشه دوستش باشم ، اما ؛
خیلی وقت ها ناراحتم
بارانی ام ، می بارم و کم می گویم ...
***
دوست من ، به خیالش او را دوست نمی دانم که با او نمی گویم ،
دوست من ، به خیالش ، من هم دوست ندارم او بگوید ،
دوست من ، خیلی وقت ها و بهتر بگویم ، تازگی ها ، می نویسد و بهتر بگویم ، با کاغذ می گوید تا بامن ...
دوست من به خیالش ؛ کاغذ گوش های شنواتری از من دارد ...
دوست من تا دلت بخواهد مهربان است ؛ و من همیشه فکر می کنم آن مهربان ترین که اورا آفریده کیست ...
دوست من تا دلت بخواهد خوب است و من همیشه فکر می کنم آن بهترین که او را آفریده کیست...
***
من _ اعتراف گونه بگویم _
من ؛
همیشه تنها بوده ام ! از ازل زندگی ام تا به چند وقت پیش ؛
و تنهایی ام را که تمام دنیایم بود بهترین می دانستم ، و دوست می داند که دنیایم ،تنها سرمایه ام را با هیچ چیز عوض نمی کردم...
اما دیگر تنها نیستم ، کم کم با انسان هایی آشنا شدم که بدون هیچ رابطه ای دوستشان دارم ،
و دوست من ؛
اولین آنهاست و بهترین شان ...
***
اما چه کنم که دوست ، خیلی وقت ها راه زندگی مرا در پیش می گیرد ،
و چه کنم که دوست ؛
گاهی و بهتر بگویم تازگی ها ، حرف نمی زند ...
و امان از من ؛
که زبان دو متری ام در برابر چشمان روشن دوست الکن می ماند ...
و دوست من ، به خیالش او را صمیمی نمی دانم ؛
و من ؛ به خیالم ؛ او دوستم ندارد ...
***
و خدا را شکر و خدا را هزاران مرتبه شکر که خیال اند اینها که بر کاغذ روانه می شود ...
و من برای اولین بار دنیای واقعی را به دنیای مجازی ذهنم ترجیح می دهم ...
دوست من ؛ کاش بداند ؛
که در بدترین شرایط روحی و ذهنی و جسمی هم ؛
اوقاتم از او مکدر نیست و حضورش را دوستانه می خواهم

___
* این هم برای دوست ، که دیگه اوقاتش از دست من تلخ نباشه !
** هفته ی خوابگاهها گذشته ، ولی چون شبکه خوابگاه قطع بود ؛ الان برای تمام بچه های خوابگاهی آرزوی موفقیت می کنم و از خدا تمام خوبی ها رو برای کسایی که تو خوابگاه باهاشون آشنا شدم می خوام ، مخصوصا ؛
فاطمه ی گلم ؛ و گلهای دیگه به ترتیب حضور ذهن ؛ عاطفه ، فهیمه ، گیتی ، اعظم ، آتنا ، سارا ، تینا ، مهدیه ، سیما ، الهه ها ! و طناز و ...
بهشتی باشید
و خدایی که در این نزدیکی است
سلام
*چند روزی دور از قال و قیل مدرسه و جوانان مهوش ، به سر بردیم ... چه حالی داد ! ولی متاسفانه دوباره برگشتیم تو همون حال و هوا که بودیم و درگیری های ذهنی و روحی و ... و عذاب های الیم و رنج های مادام نوع بشر...
*نمی دونم چرا این روزا دستم به نوشتن نمی ره ؛ تو ذهنم داره یه اتفاقاتی می افته ... شاید هم تو دلم
راستی یه امتحانی داشتیم که گفته بودم ؛ حالا یه چیزی می گم چشم نزنید ها!
_دو روز مونده بود به امتحان که شستم خبر دار شد باید بجنبم وگرنه افتادن آخر ترم کمه اش بود! خلاصه ما از 4 فصلی که داشتیم ؛ دوتاشو خوندیم و سومیشو هم دست و پا شکسته با کمک نیروی امداد و هم کلاسیها و هم اتاقی های محترم در نهایت خونسردی و اضطراب!!! مطالعه کردیم البته مطالعه که چه عرض کنم ؛ به زور روانه ی مغز بی علاقه ام کردم و ...
فردا که شد ؛ همه اش یادم رفته بود!!! از جلسه که در اومدم فقط از درست جواب دادن یه سوال سه چهار قسمتی مطمئن بودم
چون بقیه شو شانسکی زده بودم!
نمره ها که اومد ، قلبم واستاد!!! نمره ام خوب شده بود ؛ خوب که نه ، ولی بد هم نبود!!!!
نتیجه ی اخلاقی : (چشم شیطون کر!)همیشه شانس جواب می ده ! اون هم چه جوابیییی... خدا این شانس رو از ما نگیره ...
دیگه اینکه ؛
*امروز جلسه ی درس خوندنمون !! با بچه های کلاس به دلیل به حد نصاب نرسیدن تعداد دانشجوهای علاقه مند به تحصیل! تشکیل نشد !!!

*داشتیم می رفتیم سمت در شمالی دانشگاه ؛ که صدای یه خواننده ی زن مو بر اندامم سیخ نمود! سر که چرخوندیم دیدیم به به! یه تاکسی کنار درختهای توت پارک شده و صدای آهنگ هم از همون سمت میاد و دوتا آقا تا قله ی درخت!!! رفتن بالا و با دست و پای توتی از درخت آویزونن!!! یه ماشین هم دیدیم که یه دمپایی به برف پاک کنش آویزون بود!!!! امروز دانشگاه ، دانشگاه نبود ! حس می کردم همه اومدن سیزده بدر!!! دیروز هم یه دختر خانم دانشجو کنار کتابخونه به درخت توت آویزوون بود و بیست سی تا جفت چشم از تو اتوبوس بهش خیره!!!!
تو رو خدا بی خیال این درختا شید ... یا حد اقل یه مدل دیگه از این درخت ها توت بکنید ... محیط فرهنگیه ناسلامتی! این مسئولین هم نشستن ببینن کی فرق سرش پیداس ؛ کی مانتوش تنگه ؛ کی با همکلاسیش داشته حرف می زده ، کی ده دقیقه دیر رسیده خوابگاه ؛کی دم خط چشمش درازه تا گیر بدن! اون وقت به صدای بلند اون خانم خواننده که تو محیط فرهنگی پخشه و اون خواهرا و برادرایی که از درخت آویزونن و بد اخلاقی نگهبانها و کیفیت پایین غذاو کمبود سرویس تو دانشگها گیر نمی دن ... خدائیش اینه اصل عدالت ؟! یه کم توجه کنید دیگه مسئولین ...چند تا نکته ی دیگه هم هست که بعدا مفصل می نویسم)
*یکی از هم اتاقی ها سرما خورده ؛ با دوستم رفتن دکتر ؛ منو نبردن!!!
*هم اتاقی زنگ زد که بیا شام ! باید برم ...
تا بعد
بهشتی باشید
و خدایی که در این نزدیکی است
سلام _ هر کی حالش زود گرفته میشه و مستعد هست ، این پستو نخونه! چون زیاد دل چسب نیست_
___
اول از همه اینکه خسته ام
!
دوم / امتحان دارم ، از یه درس پیچیده و مبهم ! که البته مشکل کتابش هم هست که کم درهم نیست و البته مشکل خودم هم هستم که حال خوندن این چرت و پرتها رو ندارم.
سوم/ اومدم کافی نت که یک کم بنویسم ، ولی باز هم مثل خیلی وقتهای دیگه ، نوشته های تو ذهنمو فراموش کردم!! حالا سعی می کنم اتفاقات اخیر یادم بیاد و از هر کدوم محض یادگاری یه خط بنویسم .
چهارم/ یه موش دیگه تو اتاق روبرو پیدا شده و از صبح امروز جیغ های رنگارنگ حواله ی گوش ما می شد.
پنجم/ شام نداریم !!!!
ششم/ سر در گمم !
هفتم / راستی اوضاع کلاسمون داره به حالت عادی بر میگرده ، خداروهزار مرتبه شکر ، چشم شیطون کر!!! بچه ها دارن بزرگ میشن ( او اوه !بهشون بر نخوره ، خوبه!!! البته نه اینکه من خودمو بزرگ بدونم ها ... )
هشتم / دو سه روز از سالگرد وفات سهراب گذشته ، و من وقت نکردم یه چیزی ازش تو وبلاگم بنویسم ! خدایش بیامرزاد...
نهم / درس نخوندم ( این تیکه ی مکرر یکی از هم اتاقی هاست!!! که گریبون من رو هم گرفته !!!)
بهشتی باشید
| Design By : Pichak |

